سعدى

19

بوستان ( فارسى )

405 كه اى نيكبخت اين « 1 » نه شكل منست * و ليكن قلم در كف دشمنست « 2 » مرا همچنين نام نيكست ليك * ز علت نگويد بدانديش نيك وزيرى كه جاه من آبش بريخت * بفرسنگ بايد ز مكرش گريخت و ليكن نينديشم از خشم شاه * دلاور بود در سخن بيگناه 410 اگر محتسب گردد « * » آن را غمست * كه سنگ ترازوى بارش كمست چو حرفم برآيد درست از قلم * مرا از همه حرفگيران چه غم ملك در سخن گفتنش خيره ماند * سر دست فرماندهى برفشاند كه مجرم بزرق و زبان آورى * ز جرمى كه دارد نگردد برى ز خصمت همانا كه نشنيده‌ام * نه آخر به چشم خودت ديده‌ام ؟ 415 كزين زمرهء خلق در بارگاه * نميباشدت جز در « 3 » اينان « 4 » نگاه بخنديد مرد سخنگوى و گفت * حقست اين سخن ، حق نشايد نهفت درين نكته‌اى هست اگر بشنوى * كه حكمت روان « 5 » باد و دولت قوى نبينى كه درويش بيدستگاه * بحسرت كند در توانگر نگاه مرا دستگاه جوانى برفت * بلهو و لعب زندگانى برفت 420 ز ديدار اينان ندارم شكيب * كه سرمايه‌داران حسنند و زيب مرا همچنين چهره گلفام بود * بلورينم از خوبى اندام بود درين غايتم رشت بايد كفن * كه مويم چو پنبست و دوكم بدن « 6 » مرا همچنين جعد شبرنگ بود * قبا در بر از نازكى « 7 » تنگ بود دو رسته درم در دهن داشت جاى * چو ديوارى از خشت سيمين بپاى 425 كنونم نگه كن بوقت سخن * بيفتاده يك‌يك چو سور كهن در اينان بحسرت چرا ننگرم * كه عمر تلف كرده ياد آورم

--> ( 1 ) . در بعضى از نسخه‌ها حكايت چنين است : مر ابليس را ديد شخصى بخواب * بقامت صنوبر به روى آفتاب نظر كرد و گفت اى نظير قمر * ندارند خلق از جمالت خبر ترا سهمگين‌روى پنداشتند * بگرمابه در زشت بنگاشتند بخنديد و گفت اين . . . * . . . ( 2 ) . در نسخه‌هاى متاخر اين بيت نيز هست : برانداختم بيخشان از بهشت * كنونم بكين مينگارند زشت ( 3 ) . بر . ( 4 ) . در ايشان . ( 5 ) . عمرت فزون . ( 6 ) . اين بيت در بعضى از نسخ نيست . ( 7 ) . فربهى . ( * ) گيرد ( ؟ ) همچنين مىتوان « محتسب » را به صيغهء مفعولى خواند - م .