سعدى

18

بوستان ( فارسى )

كه ناگه نظر زى يكى بنده كرد * پريچهره در زير لب خنده كرد 380 دو كس را كه باهم بود جان و هوش * حكايت‌كنانند و ايشان « 1 » خموش چو ديده بديدار كردى دلير * نگردى « 2 » چو مستسقى از دجله « 3 » سير ملك را گمان بدى راست شد * ز سودا برو خشمگين خواست شد هم از حسن تدبير و راى تمام * بآهستگى گفتش اى نيكنام ترا من خردمند پنداشتم * بر اسرار « 4 » ملكت امين داشتم 385 گمان بردمت زيرك و هوشمند * ندانستمت خيره و ناپسند چنين مرتفع پايه جاى تو نيست * گناه از من آمد خطاى تو نيست كه چون « 5 » بد گهر پرورم لاجرم * خيانت روا داردم در « 6 » حرم برآورد سر مرد بسيار دان * چنين گفت با خسرو كاردان مرا چون بود دامن از جرم پاك * نباشد ز خبث بدانديش باك 390 بخاطر درم هرگز اين ظن نرفت * ندانم كه گفت آنچه بر من نرفت شهنشاه گفت آنچه گفتم برت * بگويند خصمان به روى اندرت چنين گفت با من وزير كهن * تو نيز آنچه دانى بگوى و بكن تبسم‌كنان دست بر لب گرفت * كزو هرچه آيد نيايد شگفت حسودى كه بيند بجاى خودم * كجا بر زبان آورد جز بدم 395 من آن ساعت « 7 » انگاشتم دشمنش * كه بنشاند شه زير دست منش چو سلطان فضيلت نهد برويم * ندانى « 8 » كه دشمن بود در پيم مرا تا قيامت نگيرد بدوست * چو بيند كه در عز من ذل اوست برينت بگويم حديثى درست * اگر گوش با بنده دارى نخست ندانم كجا ديده‌ام در كتاب * كه ابليس را ديد شخصى بخواب 400 به بالا صنوبر بديدن چو حور * چو خورشيدش از چهره ميتافت نور فرا رفت و گفت اى عجب اين تويى * فرشته نباشد بدين نيكويى تو كاين روى دارى بحسن قمر * چرا در جهانى بزشتى سمر چرا نقشبندت در ايوان شاه * دژم روى كردست و زشت و تباه شنيد اين سخن بخت‌برگشته ديو * بزارى برآورد بانگ و غريو

--> ( 1 ) . لبها . ( 2 ) . نگشتى . ( 3 ) . آب . ( 4 ) . باسرار . ( 5 ) . چو من . ( 6 ) . دارم اندر . ( 7 ) . آنگاه . ( 8 ) . نداند .