سعدى

14

بوستان ( فارسى )

بيفشان و بشمار و فارغ « 1 » نشين * كه از صد يكى را نبينى امين دو همجنس ديرينه را « 2 » همقلم * نبايد فرستاد يك جا بهم 285 چه دانى كه همدست گردند و يار ؟ * يكى دزد باشد يكى پرده‌دار چو دزدان ز هم باك دارند و بيم * رود در ميان كاروانى سليم * * * يكى را كه معزول كردى ز جاه * چو چندى برآيد ببخشش گناه برآوردن كام امّيدوار * به از قيدبندى شكستن هزار نويسنده را گر ستون عمل * بيفتد نبرّد طناب امل 290 بفرمانبران بر ، شه دادگر * پدروار خشم آورد بر پسر گهش مىزند تا شود دردناك * گهى مىكند آبش از ديده پاك چو نرمى كنى خصم گردد دلير * وگر خشم‌گيرى شوند از تو سير درشتى و نرمى بهم در ، بهست * چو رگزن كه جراح و مرهم نهست جوانمرد و خوش‌خوى و بخشنده باش * چو حق بر تو پاشد تو بر خلق « 3 » پاش 295 نيامد كس اندر جهان كو بماند * مگر آن كزو نام نيكو بماند نمرد آنكه ماند پس از وى بجاى * پل و خانى و خان و مهمانسراى هر آنكو نماند از پسش « 4 » يادگار * درخت وجودش نياورد بار وگر رفت و آثار خيرش نماند * نشايد پس مرگش الحمد خواند * * * چو خواهى كه نامت بود جاودان « 5 » * مكن نام نيك بزرگان نهان 300 همين نقش برخوان پس از عهد خويش * كه ديدى پس از عهد شاهان پيش همين كام و ناز و طرب داشتند * به آخر برفتند و بگذاشتند يكى نام نيكو ببرد از جهان * يكى رسم بد ماند ازو جاودان * * * بسمع رضا مشنو ايذاى كس * وگر گفته آيد بغورش برس گنهكار را عذر نسيان بنه * چو زنهار خواهند زنهار ده 305 گر آيد گنهكارى اندر پناه * نه شرطست كشتن به اول گناه چو بارى بگفتند و نشنيد پند * بده گوشمالش بزندان و بند

--> ( 1 ) . غافل . ( 2 ) . ديرينهء . ( 3 ) . بنده . ( 4 ) . نماند ز پس . ( 5 ) . در جهان .