سعدى

13

بوستان ( فارسى )

260 نكو بايدت نام و نيكى « 1 » قبول * نكو دار بازارگان و رسول « 2 » بزرگان مسافر بجان پرورند * كه نام نكويى بعالم برند تبه گردد آن مملكت عن‌قريب * كزو خاطر آزرده آيد غريب غريب آشنا باش و سياح دوست * كه سياح جلّاب نام نكوست نكو دار ضيف و مسافر عزيز * وز آسيبشان بر حذر باش نيز 265 ز بيگانه پرهيز كردن نكوست * كه دشمن توان بود در زىّ دوست * * * غريبى كه پرفتنه باشد سرش * ميازار و بيرون كن از كشورش تو گر خشم بر وى نگيرى « 3 » رواست * كه خود خوى بد دشمنش در قفاست وگر پارسى باشدش زاد و « * » بوم * بصنعاش مفرست و سقلاب و روم هم آنجا امانش مده تا بچاشت * نشايد بلا بر دگر « 4 » كس گماشت 270 كه گويند برگشته باد آن زمين * كزو مردم آيند بيرون چنين * * * قديمان خود را بيفزاى قدر * كه هرگز نيايد ز پرورده غدر چو خدمتگزاريت گردد كهن * حق ساليانش فرامش مكن گرو را هرم دست خدمت ببست * ترا بر كرم همچنان دست هست شنيدم كه شاپور دم در كشيد * چو خسرو برسمش قلم در كشيد 275 چو شد حالش از بينوايى تباه * نبشت اين حكايت بنزديك شاه چو بذل تو كردم جوانىّ خويش * بهنگام پيرى مرانم ز پيش * * * عمل گر دهى مرد منعم‌شناس * كه مفلس ندارد ز سلطان هراس چو مفلس فرو برد گردن بدوش * ازو برنيايد دگر جز خروش چو مشرف دو دست از امانت بداشت * ببايد برو ناظرى برگماشت 280 ورو نيز در ساخت با خاطرش * ز مشرف عمل بر كن و ناظرش خداترس بايد امانتگزار * امين كز تو ترسد امينش مدار امين بايد از داور انديشناك * نه از رفع ديوان و زجر و هلاك

--> ( 1 ) . نيكو . ( 2 ) . نكو دار بازارگان و رسول * كه نامت برآيد بصدر قبول ( 3 ) . نرانى . ( 4 ) . بر سر . ( * ) . زادبوم ( بدون واو ) درست است . رجوع كنيد به كتب لغت - م .