سعدى
12
بوستان ( فارسى )
رعيت نشايد ببيداد كشت * كه مر سلطنت را پناهند و پشت مراعات دهقان كن از بهر خويش * كه مزدور خوشدل كند كار بيش مروّت نباشد بدى با كسى * كزو نيكويى ديده باشى بسى شنيدم كه خسرو بشيرويه گفت * در آن دم كه چشمش ز ديدن بخفت 240 بر آن باش تا هرچه نيت كنى * نظر در صلاح رعيت كنى الا تا نپيچى سر از عدل « 1 » و راى * كه مردم ز دستت نپيچند پاى گريزد رعيت ز بيدادگر * كند نام زشتش بگيتى سمر بسى برنيايد « 2 » كه بنياد خود * بكند آنكه بنهاد بنياد بد خرابى كند مرد « 3 » شمشيرزن * نه چندانكه دود دل طفل و زن 245 چراغى كه بيوه زنى برفروخت * بسى ديده باشى كه شهرى بسوخت از آن بهرهورتر در آفاق كيست « 4 » * كه در ملكرانى بانصاف زيست چو نوبت رسد زين جهان غربتش * ترحم فرستند بر تربتش بد و نيك مردم چو مىبگذرند * همان به كه نامت بنيكى برند * * * خداترس را بر رعيت گمار * كه معمار ملكست پرهيزگار 250 بدانديش تست آن و خونخوار خلق * كه نفع تو جويد در آزار خلق رياست بدست كسانى خطاست * كه از دستشان دستها بر خداست نكوكار پرور نبيند بدى * چو بد پرورى خصم خون « 5 » خودى مكافات موذى بمالش مكن * كه بيخش برآورد بايد ز بن مكن صبر بر عامل ظلمدوست * كه « 6 » از فربهى بايدش كند پوست 255 سر گرگ بايد هم اوّل بريد * نه چون گوسفندان مردم دريد * * * چه خوش گفت بازارگانى اسير * چو گردش گرفتند دزدان بتير چو مردانگى آيد از رهزنان * چه مردان لشكر چه خيل زنان شهنشه كه بازارگان را بخست * در خير « 7 » بر شهر و لشكر ببست كى آنجا دگر هوشمندان روند * چو آوازهء رسم بد بشنوند
--> ( 1 ) . مپيچ اى پسر گردن از حكم . ( 2 ) . برنيامد . ( 3 ) . شيرو . ( 4 ) . نيست . ( 5 ) . جان . ( 6 ) . چو . ( 7 ) . امن .