سعدى

3

بوستان ( فارسى )

45 بشر ماوراى جلالش نيافت * بصر منتهاى جمالش نيافت نه بر اوج ذاتش پرد مرغ وهم * نه در ذيل وصفش رسد دست فهم درين ورطه كشتى فروشد هزار * كه پيدا نشد تخته‌اى بر كنار چه شبها نشستم درين سير گم * كه دهشت گرفت آستينم كه قم محيطست علم ملك بر بسيط * قياس تو بر وى نگردد محيط 50 نه ادراك در كنه ذاتش رسيد * نه فكرت بغور صفاتش رسيد توان در بلاغت بسحبان رسيد * نه فكرت بغور صفاتش رسيد توان در بلاغت بسحبان رسيد * نه در كنه بيچون سبحان رسيد كه خاصان درين ره فرس رانده‌اند * بلا احصى از تك فرو مانده‌اند نه هر جاى مركب توان تاختن * كه جاها سپر بايد انداختن وگر سالكى محرم راز گشت * ببندند بر وى در بازگشت 55 كسى را درين بزم ساغر دهند * كه داروى بيهوشيش در دهند يكى باز « 1 » را ديده بر دوختست * يكى ديدها باز و پر سوختست كسى ره سوى گنج قارون نبرد * وگر برد ، ره باز بيرون نبرد بمردم درين موج درياى خون * كزو كس نبردست « 2 » كشتى برون اگر طالبى كاين زمين طى كنى * نخست اسب بازآمدن پى كنى « 3 » 60 تأمّل در آيينهء دل كنى * صفايى بتدريج حاصل كنى مگر بويى از عشق مستت كند * طلبكار عهد الستت كند بپاى طلب ره بدانجا برى * وز آنجا ببال محبت پرى بدرّد يقين پردهاى خيال * نماند سراپرده الّا جلال دگر مركب عقل « 4 » را پويه نيست * عنانش بگيرد تحير كه بيست « 5 » 65 درين بحر جز مرد راعى نرفت * گم آن شد كه دنبال داغى نرفت كسانى كزين راه برگشته‌اند * برفتند بسيار و سرگشته‌اند خلاف پيمبر كسى ره گزيد * كه هرگز به منزل نخواهد رسيد مپندار سعدى كه راه صفا * توان رفت جز بر پى مصطفى ستايش پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله كريم السّجايا جميل الشيم * نبىّ البرايا شفيع الامم

--> ( 1 ) . راز . ( 2 ) . نياورد . ( 3 ) . اين بيت در بيشتر نسخه‌ها نيست . ( 4 ) . وهم . ( 5 ) . ايست .