سعدى

2

بوستان ( فارسى )

لطيف كرم‌گستر كارساز * كه داراى خلقست و داناى راز « 1 » 20 مرو را رسد كبريا و منى * كه ملكش قديمست و ذاتش غنى يكى را بسر برنهد تاج بخت * يكى را به خاك اندر آرد ز تخت كلاه سعادت يكى بر سرش * گليم شقاوت يكى در برش گلستان كند آتشى بر خليل * گروهى بر آتش برد ز آب نيل گر آنست منشور احسان اوست * ور اينست توقيع فرمان اوست 25 پس پرده بيند عمل‌هاى بد * همو پرده پوشد بالاى خود بتهديد اگر بر كشد تيغ حكم * بمانند كرّوبيان صم بكم وگر در دهد يك صلاى كرم * عزازيل گويد نصيبى برم بدرگاه لطف و بزرگيش بر * بزرگان نهاده بزرگى ز سر فروماندگان را برحمت قريب * تضرع‌كنان را بدعوت مجيب 30 بر احوال نابوده علمش بصير * باسرار ناگفته لطفش « 2 » خبير بقدرت نگهدار بالا و شيب * خداوند ديوان « 3 » روز حسيب نه مستغنى از طاعتش پشت كس * نه بر حرف او جاى انگشت كس قديمى نكوكار نيكىپسند * بكلك قضا در رحم نقشبند ز مشرق به مغرب مه و آفتاب * روان كرد و بنهاد گيتى بر آب 35 زمين از تب لرزه آمد ستوه * فرو كوفت بر دامنش ميخ كوه دهد نطفه را صورتى چون پرى * كه كردست بر آب صورتگرى نهد لعل و پيروزه در صلب سنگ * گل و « * » لعل در شاخ پيروزه‌رنگ ز ابر افكند قطره‌اى « 4 » سوى يم * ز صلب اوفتد نطفه‌اى در شكم از آن قطره لولوى لالا كند * وزين صورتى سرو بالا كند 40 برو علم يك ذره پوشيده نيست * كه پيدا و پنهان بنزدش يكيست مهيا كن « 5 » روزى مار و مور * اگر چند بيدست‌وپايند و زور بامرش وجود از عدم نقش بست * كه داند جز او كردن از نيست هست دگر ره بكتم عدم در برد * وز آنجا بصحراى محشر برد جهان متفق بر الهيّتش * فرو مانده از « 6 » كنه ماهيتش

--> ( 1 ) . اين بيت در بعضى از نسخ نيست . ( 2 ) . باقوال ناگفته سمعش . ( 3 ) . ديوان و . ( 4 ) . نقطه‌اى . ( 5 ) . كند . ( 6 ) . در . ( * ) در بعضى نسخ چاپى : گل لعل - م .