سعدى
163
بوستان ( فارسى )
يكى را بگفتم ز صاحبدلان * كه دندان پيشين ندارد فلان برآمد ز سوداى من سرخروى * كزين جنس بيهوده ديگر مگوى تو در وى همان عيب ديدى كه هست * ز چندان هنر چشم عقلت ببست « 1 » يقين بشنو از من كه روز يقين * نبينند بد ، مردم نيكبين 3365 يكى را كه فضلست و فرهنگ « 2 » و راى * گرش پاى عصمت بلغزد ز جاى بيك خرده مپسند بر وى جفا * بزرگان چه گفتند ؟ خذ ما صفا بود خار و گل باهم اى هوشمند * چه در بند خارى ؟ تو گل دستهبند كرا زشتخويى بود در سرشت * نبيند ز طاوس جز پاى زشت صفايى بدست آور اى خيرهروى * كه ننمايد آيينهء تيره ، روى 3370 طريقى طلب كز عقوبت رهى * نه حرفى كه انگشت بر وى نهى منه عيب خلق اى فرومايه پيش * كه چشمت فرو دوزد از عيب خويش چرا دامنآلوده را حد زنم * چو در خود شناسم كه تردامنم ؟ نشايد كه بر كس درشتى كنى * چو خود را بتأويل پشتى كنى چو بد ناپسند آيدت خود مكن * پس آنگه بهمسايه گو بد مكن 3375 من ار حق شناسم وگر خودنماى * برون با تو دارم درون با خداى چو ظاهر بعفت بياراستم * تصرف مكن در كژ و راستم « 3 » اگر سيرتم خوب وگر منكرست * خدايم بسرّ از تو داناترست تو خاموش ، اگر من بهم يا بدم * كه حمال سود و زيان خودم كسى را بكردار بد كن عذاب * كه چشم از تو دارد بنيكى ثواب « 4 » 3380 نكوكارى از مردم نيكراى * يكى را به ده مىنويسد خداى تو نيز اى عجب « 5 » هر كرا يك هنر * ببينى ، ز ده عيبش اندر گذر نه يك عيب او را بر انگشت پيچ * جهانى فضيلت برآور به هيچ چو دشمن « 6 » كه در شعر سعدى نگاه * بنفرت كند ز اندرون « 7 » تباه ندارد به صد نكتهء نغز گوش * چو زحفى ببيند برآرد خروش 3385 جز اين علتش نيست كان بدپسند * حسد ديدهء نيك بينش بكند
--> ( 1 ) . چشم عيبت نبست . ( 2 ) . علمست و تدبير . ( 3 ) . كم و كاستم . ( 4 ) : نه چشم از تو دارم بنيكى ثواب * كه بينم بجرم از تو چندين عذاب ؟ ( 5 ) . اى پسر . ( 6 ) . موذى . ( 7 ) . و اندرون .