سعدى

161

بوستان ( فارسى )

بدانديش خلق از حق آگاه نيست * ز غوغاى « 1 » خلقش به حق راه نيست از آن ره بجايى نياورده‌اند * كه اول قدم پى غلط كرده‌اند 3315 دو كس بر حديثى گمارند گوش * از اين تا بدان ، ز اهرمن تا سروش يكى پند گيرد دگر ناپسند * نپردازد از حرفگيرى بپند فرو مانده در كنج تاريك جاى * چه دريابد از جام گيتى نماى ؟ مپندار اگر شير و گر روبهى * كز اينان به مردى و حيلت رهى اگر كنج خلوت گزيند كسى * كه پرواى صحبت ندارد بسى 3320 مذمت كنندش كه زرقست و ريو * ز مردم چنان ميگريزد كه ديو وگر خنده‌رويست و آميزگار * عفيفش ندانند و پرهيزگار غنى را بغيبت بكاوند « 2 » پوست * كه فرعون اگر هست در عالم اوست وگر بينوايى بگريد بسوز * نگون‌بخت خوانندش و تيره‌روز « 3 » وگر كامرانى درآيد ز پاى * غنيمت شمارند و فضل خداى 3325 كه تا چند ازين جاه و گردنكشى ؟ * خوشى را بود در قفا ناخوشى وگر تنگدستى ، تنك‌مايه‌اى * سعادت بلندش كند پايه‌اى بخايندش از كينه دندان بزهر * كه دون‌پرورست اين فرومايه دهر چو بينند كارى بدستت درست * حريصت شمارند و دنياپرست وگر دست همت ندارى به كار « 4 » * گداپيشه خوانندت و پخته‌خوار 3330 اگر ناطقى ، طبل پرياوه‌اى * وگر خامشى ، نقش گرماوه‌اى تحمل‌كنان را نخوانند مرد * كه بيچاره از بيم سر بر نكرد وگر در سرش هول و مردانگيست * گريزند ازو ، كاين چه ديوانگيست ؟ تعنت كنندش گر اندك خوريست * كه مآلش مگر روزى ديگريست ؟ وگر نغز و پاكيزه باشد خورش * شكم‌بنده خوانند و تن‌پرورش 3335 و گر بىتكلف زيد مالدار * كه زينت بر اهل تميزست عار زبان در نهندش بايذا چو تيغ * كه بدبخت زر دارد از خود دريغ وگر كاخ و ايوان منقش كند * تن خويش را كسوتى خوش كند

--> ( 1 ) . اشغال . ( 2 ) . بدرند . ( 3 ) . در يكى از نسخه‌ها بيت چنين است : وگر مرد درويش در سختى است * بگويند از ادبار و بدبختى است ( 4 ) . بدارى ز كار .