سعدى

158

بوستان ( فارسى )

3250 چرا با رفيقان « 1 » نيايى بجمع * كه روشن كنى بزم ما را « 2 » چو شمع شنيدم سهى قامت سيمتن * كه ميرفت و ميگفت با خويشتن محاسن چو مردان ندارم « 3 » بدست * نه مردى بود پيش مردان « 4 » نشست سيه‌نامه‌تر زان مخنث مخواه * كه پيش از خطش روى گردد سياه از آن بىحميت ببايد گريخت * كه نامرديش آب مردان بريخت 3255 پسر كو ميان قلندر نشست * پدر گو ز خيرش فرو شوى دست دريغش مخور بر هلاك و تلف * كه پيش از پدر مرده به ناخلف * * * خرابت كند شاهد خانه‌كن * برو خانه آباد گردان بزن نشايد هوس باختن با گلى * كه هر بامدادش بود بلبلى چو خود را بهر مجلسى شمع كرد * تو ديگر چو پروانه گردش مگرد 3260 زن خوب خوش‌خوى آراسته * چه ماند بنادان « 5 » نوخاسته ؟ درو دم چو غنچه دمى از وفا * كه از خنده افتد چو گل در قفا نه چون كودك پيچ بر پيچ شنگ * كه چون مقل نتوان شكستن به سنگ مبين دلفريبش چو حور بهشت * كز آن روى ديگر چو غولست زشت گرش پاى بوسى نداردت پاس * ورش خاك باشى نداند سپاس 3265 سر از مغز و دست از درم كن تهى * چو خاطر به فرزند مردم نهى « 6 » مكن بد به فرزند مردم نگاه * كه فرزند خويشت برآيد تباه حكايت در اين شهر بارى بسمعم رسيد * كه بازارگانى غلامى خريد شبانگه مگر دست بردش بسيب * كه سيمين زنخ بود و خاطر فريب « 7 » پريچهره هرچه اوفتادش بدست * يكى « 8 » در سر و مغز خواجه شكست « 9 »

--> ( 1 ) . جوانان . ( 2 ) . مجلس ما . ( 3 ) . ندارى . ( 4 ) . مردم . ( 5 ) . در يك نسخهء قديمى « اخلاق » نوشته شده و ممكن است « اجلاف » باشد . ( 6 ) . دهى . ( 7 ) . ببر در كشيدش بناز و عتيب . ( 8 ) . همه . سبك . بكين . ( 9 ) . ز رخت و اوانيش در سر شكست .