سعدى

154

بوستان ( فارسى )

حكايت فريدون وزيرى پسنديده داشت * كه روشن‌دل و دوربين ديده داشت رضاى حق اول نگه داشتى * دگر پاس فرمان شه داشتى نهد عامل سفله بر خلق رنج * كه تدبير ملكست و توفير گنج اگر جانب حق ندارى نگاه * گزندت رساند هم از پادشاه 3165 يكى رفت پيش ملك بامداد * كه هر روزت آسايش و كام باد غرض مشنو از من ، نصيحت‌پذير * ترا در نهان دشمنست اين وزير كس از خاص لشكر نماندست و عام * كه سيم و زر از وى ندارد بوام « 1 » به شرطى كه چون شاه گردنفراز * بميرد ، دهند آن زر و سيم باز نخواهد ترا زنده اين خودپرست * مبادا كه نقدش نيايد بدست 3170 يكى سوى دستور دولت پناه * به چشم سياست نگه كرد شاه كه در صورت دوستان پيش من * بخاطر چرايى بدانديش من ؟ زمين پيش تختش ببوسيد و گفت * نشايد چو پرسيدى اكنون نهفت چنين خواهم اى نامور پادشاه * كه باشند خلقت همه نيكخواه « 2 » چو مرگت بود وعدهء سيم من * بقا بيش خواهندت از بيم من 3175 نخواهى كه مردم بصدق و نياز * سرت سبز خواهند و عمرت دراز ؟ غنيمت شمارند مردان دعا * كه جوشن بود پيش تير بلا پسنديد ازو شهريار آنچه گفت * گل رويش از تازگى برشكفت ز قدر و مكانى كه دستور داشت * مكانش بيفزود و قدرش فراشت بدانديش را زجر و تأديب كرد * پشيمانى از گفتهء خويش خورد « 3 » * * * 3180 نديدم ز غماز سرگشته‌تر * نگون‌طالع و بخت برگشته‌تر ز نادانى و تيره‌رايى كه اوست * خلاف افكند در ميان دو دوست

--> ( 1 ) . ندارند وام . ( 2 ) . كه باشد چو من عاملت نيكخواه . ( 3 ) . اين بيت در بعضى از نسخه‌ها نيست .