سعدى

152

بوستان ( فارسى )

وگر شرمت از ديدهء ناظرست * نه‌اى بىبصر ، غيب‌دان حاضرست ؟ 3125 نيايد همى شرمت از خويشتن * كزو فارغ و شرم دارى « 1 » ز من حكايت طريقت‌شناسان ثابت‌قدم * بخلوت نشستند چندى بهم يكى ز آن ميان غيبت آغاز كرد * در ذكر « 2 » بيچاره‌اى باز كرد كسى گفتش اى يار شوريده‌رنگ * تو هرگز غزا كرده‌اى در فرنگ ؟ بگفت از پس چار ديوار خويش * همه عمر ننهاده‌ام پاى پيش 3130 چنين گفت درويش صادق نفس * نديدم چنين بخت برگشته كس كه كافر ز پيكارش ايمن نشست * مسلمان ز جور زبانش نرست چه خوش گفت ديوانهء مرغزى * حديثى كز آن لب بدندان گزى من ار نام مردم بزشتى برم * نگويم بجز غيبت مادرم كه دانند پروردگان « 3 » خرد * كه طاعت همان به كه مادر برد 3135 رفيقى كه غائب شد اى نيكنام * دو چيزست ازو بر رفيقان حرام يكى آنكه مالش بباطل خورند * دوم آنكه نامش بزشتى « 4 » برند هر آنكو برد نام مردم بعار * تو چشم نكوگويى از وى « 5 » مدار كه اندر قفاى تو گويد همان * كه پيش تو گفت از پس مردمان « 6 » كسى پيش من در جهان عاقلست * كه مشغول خود و ز جهان غافلست * * * 3140 سه كس را شنيدم كه غيبت رواست * وزين درگذشتى چهارم خطاست يكى پادشاهى ملامت‌پسند * كزو بر دل خلق بينى گزند حلالست « 7 » ازو نقل كردن خبر * مگر خلق باشند ازو بر حذر دوم پرده بر بىحيايى متن * كه خود ميدرد پردهء خويشتن ز حوضش مدار اى برادر نگاه * كه او « 8 » مىدرافتد به گردن بچاه

--> ( 1 ) . كه حق حاضر و شرمت آيد . ( 2 ) . خبث . ( 3 ) . مردان صاحب . ( 4 ) . بغيبت . ( 5 ) . تو خير خود از وى توقع . ( 6 ) . ديگران . ( 7 ) . مباح است . ( 8 ) . خود .