سعدى

141

بوستان ( فارسى )

بسى ديده شاهان و دوران « 1 » و امر * سر آورده عمرى ز تاريخ « 2 » عمر درخت كهن ميوهء تازه داشت * كه شهر از نكويى پرآوازه داشت عجب در « 3 » زنخدان آن دلفريب * كه هرگز نبودست بر سرو سيب 2920 ز شوخى و مردم خراشيدنش * فرج ديد در سر تراشيدنش بموسى كهن عمر كوته اميد * سرش كرد چون دست موسى سپيد ز سر تيزى آن آهنين‌دل كه بود * بعيب پريرخ زبان برگشود « 4 » بمويى كه كرد از نكوييش كم * نهادند حالى سرش در شكم چو چنگ از خجالت سر خوبروى * نگونسار و در پيشش افتاد موى 2925 يكى را كه خاطر در او رفته بود * چو چشمان دلبندش آشفته بود كسى گفت جور آزمودى و درد * دگر گرد سوداى باطل مگرد ز مهرش بگردان چو پروانه پشت * كه مقراض ، شمع جمالش بكشت برآمد خروش از هوادار چست * كه تردامنان را بود عهد سست پسر خوش‌منش بايد و خوبروى * پدر گو بجهلش بينداز موى 2930 مرا جان بمهرش برآميختست * نه خاطر بمويى درآويختست چو روى نكو دارى انده مخور * كه موى ار بيفتد برويد دگر نه پيوسته رز خوشهء تر دهد * گهى برگ ريزد گهى بر دهد بزرگان چو خور در حجاب اوفتند * حسودان چو اخگر در آب اوفتند برون آيد از زير ابر آفتاب * بتدريج و اخگر بميرد در آب 2935 ز ظلمت مترس اى پسنديده‌دوست * كه ممكن بود كاب حيوان دروست « 5 » نه گيتى پس از جنبش آرام يافت ؟ * نه سعدى سفر كرد تا كام يافت ؟ دل از بىمرادى بفكرت مسوز * شب آبستنست اى برادر بروز « 6 »

--> ( 1 ) . شاهان دوران . ( 2 ) . بتاريخ . ( 3 ) . از . ( 4 ) . ز سر تيزى از آهن سنگزاد * بعيب پريرخ زبان در نهاد ( 5 ) . چو دانى كه آب حيات اندروست . ( 6 ) . اين حكايت ظاهرا بايد در باب سوم باشد . چون در همه نسخه‌ها در اينجا نوشته شده تغيير محل آن را روا نداشتيم .