سعدى

138

بوستان ( فارسى )

2855 بخواه و مدار از كس اى خواجه باك * كه مقطوع روزى بود شرمناك قبا بست و چابك نورديد دست * قبايش دريدند و دستش شكست شنيدم كه ميگفت و خون ميگريست * كه اى نفس خود كرده را چاره چيست ؟ « 1 » بلاجوى باشد گرفتار آز * من و خانه من‌بعد و نان و پياز جوينى كه از سعى بازو خورم * به از ميده « 2 » بر خوان اهل كرم 2860 چه دلتنگ خفت آن فرومايه دوش * كه بر سفرهء ديگران داشت گوش حكايت يكى گربه در خانهء زال بود * كه برگشته ايام و بدحال بود دوان « 3 » شد بمهمانسراى امير * غلامان سلطان زدندش بتير چكان خونش از استخوان ميدويد * هميگفت و از هول جان ميدويد اگر جستم از دست اين تيرزن * من و موش و ويرانهء پيرزن 2865 نيرزد عسل جان من زخم نيش * قناعت نكوتر بدوشاب خويش خداوند از آن بنده خرسند نيست * كه راضى به قسم خداوند نيست حكايت يكى طفل دندان برآورده بود * پدر سر بفكرت فرو برده بود كه من نان و برگ از كجا آرمش ؟ * مروت نباشد كه بگذارمش چو بيچاره گفت اين سخن نزد جفت * نگر تا زن او را چه مردانه گفت 2870 مخور هول ابليس تا جان دهد * هم آن‌كس كه دندان دهد نان دهد تواناست آخر خداوند روز * كه روزى رساند ، تو چندين مسوز نگارندهء كودك اندر شكم * نويسندهء عمر و روزيست هم خداوندگارى كه عبدى خريد * بدارد ، فكيف آنكه عبد آفريد

--> ( 1 ) . : همت گفت و بر خويشتن مىگريست * كه مر خويشتن كرده را چاره چيست ( 2 ) . مرغ . ( 3 ) . روان .