سعدى

123

بوستان ( فارسى )

حكايت مرا در سپاهان يكى يار بود * كه جنگ‌آور و شوخ و عيار بود مدامش به خون دست و خنجر خضاب * بر آتش دل خصم ازو چون كباب نديدمش روزى كه تركش نبست * ز پولاد پيكانش آتش نجست 2580 دلاور بسر پنجهء گاو زور * ز هولش بشيران درافتاده شور بدعوى چنان ناوك انداختى * كه عذرا بهر يك‌يك « 1 » انداختى چنان خار در گل نديدم كه رفت * كه پيكان او در سپرهاى جفت « 2 » نزد تارك جنگجويى بخشت * كه خود و سرش را نه درهم سرشت چو گنجشك روز « 3 » ملخ در نبرد * بكشتن چه گنجشك پيشش « 4 » چه مرد 2585 گرش بر فريدون بدى تاختن * امانش ندادى بتيغ آختن پلنگانش از زور سر پنجه زير * فرو برده چنگال در مغز شير گرفتى كمربند جنگ‌آزماى * وگر كوه بودى بكندى ز جاى زره‌پوش را چون تبر زين زدى * گذر كردى از مرد و بر زين زدى نه در مردى او را نه در مردمى * دوم در جهان كس شنيد آدمى 2590 مرا يكدم از دست نگذاشتى * كه با راست‌طبعان سرى داشتى سفر ناگهم زان زمين در ربود * كه بيشم در آن بقعه روزى نبود قضا نقل كرد از عراقم بشام * خوش آمد در آن خاك پاكم مقام مع القصه چندى ببودم مقيم * برنج و براحت باميد و بيم « 5 » دگر « 6 » پر شد از شام پيمانه‌ام * كشيد آرزومندى خانه‌ام 2595 قضا را چنان اتفاق اوفتاد * كه بازم گذر بر « 7 » عراق اوفتاد شبى سر فروشد بانديشه‌ام * بدل بر گذشت آن هنرپيشه‌ام نمك ريش ديرينه‌ام تازه كرد * كه بودم نمك‌خورده از دست مرد

--> ( 1 ) . كه عذرا دو تن بر يك . ( 2 ) . زفت . سپرها نخفت . ( 3 ) . چو شاهين بروز . ( 4 ) . چه گنجشك بودى بپيشش . ( 5 ) . اين بيت در بعضى از نسخه‌ها نيست . ( 6 ) . مگر . ( 7 ) . در .