سعدى

93

بوستان ( فارسى )

1960 تو را با حق آن آشنايى دهد * كه از دست خويشت رهايى دهد كه تا با خودى در خودت راه نيست * وزين نكته جز بى خود آگاه نيست نه مطرب كه آواز پاى ستور * سماعست اگر عشق دارى و شور مگس پيش شوريده‌دل پر نزد * كه او چون مگس دست بر سر نزد نه بم داند آشفته سامان نه زير * به آواز مرغى بنالد فقير 1965 سراينده خود مىنگردد خموش * و ليكن نه هروقت بازست گوش چو شوريدگان مىپرستى كنند * به آواز دولاب مستى كنند بچرخ اندر آيند دولاب‌وار * چو دولاب بر خود بگريند زار بتسليم ، سر در گريبان برند * چو طاقت نماند گريبان درند 1970 مكن عيب درويش مدهوش « 1 » مست * كه غرقست از آن مىزند پا و دست نگويم سماع اى برادر كه چيست * مگر مستمع را بدانم كه كيست گر از برج معنى پرد « 2 » طير او * فرشته فرو ماند از سير او وگر مرد لهوست و بازى و لاغ * قوىتر شود ديوش اندر دماغ چو مرد سماعست شهوت‌پرست * به آواز خوش خفته خيزد ، نه مست پريشان شود گل بباد سحر * نه هيزم كه نشكافدش جز تبر 1975 جهان پر سماعست و مستى و شور * و ليكن چه بيند در آئينه كور ؟ نبينى شتر بر نواى « 3 » عرب * كه چونش برقص اندر آرد طرب شتر را چو شور و طرب در سرست * اگر آدمى را نباشد خرست حكايت شكر لب جوانى نى آموختى * كه دلها در آتش چو نى سوختى پدر بارها بانگ بر وى زدى * بتندى و آتش در آن نى زدى 1980 شبى بر اداى پسر گوش كرد * سماعش پريشان و مدهوش كرد هميگفت و بر « 4 » چهره افكنده خوى * كه آتش به من در زد اين‌بار نى ندانى كه شوريده‌حالان مست * چرا برفشانند در رقص دست

--> ( 1 ) . حيران . ( 2 ) . بود . ( 3 ) . حداى . ( 4 ) . هميگفت بر .