سعدى
91
بوستان ( فارسى )
1920 تو اى بى خبر همچنان در دهى * كه بر خويشتن منصبى مينهى نگفتند حرفى زبانآوران * كه سعدى نگويد مثالى بر آن * * * مگر ديده باشى كه در باغ و راغ * بتابد بشب كرمكى چون چراغ يكى گفتش اى كرمك شبفروز * چه بودت كه بيرون « 1 » نيايى بروز ؟ ببين كاتشى كرمك خاكزاد * جواب از سر روشنايى چه داد 1925 كه من روز و شب جز بصحرا نيم * ولى پيش خورشيد پيدا نيم حكايت « 2 » ثنا گفت بر سعد زنگى كسى * كه بر تربتش باد رحمت بسى درم داد و تشريف و بنواختش * به مقدار خود منزلت « 3 » ساختش چو اللّه و بس ديد بر نقش زر * بشوريد و بركند خلعت ز بر ز سوزش چنان شعله در جان گرفت * كه برجست و راه بيابان گرفت 1930 يكى گفتش از همنشينان دشت * چه ديدى كه حالت دگرگونه گشت تو اول زمين بوسه دادى بجاى « 4 » * نبايستى آخر زدن پشت پاى بخنديد « 5 » كاول ز بيم و اميد * همى لرزه بر تن فتادم چو بيد به آخر ز تمكين اللّه و بس * نه چيزم به چشم اندر آمد نه كس حكايت بشهرى در از شام غوغا فتاد * گرفتند پيرى مباركنهاد 1935 هنوز آن حديثم به گوش اندرست * چو قيدش نهادند بر پاى و دست كه گفت ار نه سلطان اشارت كند * كه را زهره باشد كه غارت كند ؟ ببايد چنين دشمنى دوست داشت * كه ميدانمش دوست بر من گماشت
--> ( 1 ) . پيدا . ( 2 ) . اين حكايت در بعضى از نسخهها نيست . ( 3 ) . به قدر هنر پايگه . ( 4 ) . سه جاى . ( 5 ) . بپيچيد .