سعدى
87
بوستان ( فارسى )
حكايت كند دردمندى غريب * كه خوش بود چندى سرم با طبيب نمىخواستم تندرستى خويش * كه ديگر نيايد طبيبم بپيش بسا عقل زورآور چيردست * كه سوداى عشقش كند زيردست چو سودا خرد را بماليد گوش * نيارد دگر سر برآورد هوش حكايت 1845 يكى پنجهء آهنين راست كرد * كه با شير زورآورى خواست كرد چو شيرش بسر پنجه در خود كشيد * دگر زور در پنجهء خود نديد يكى گفتش آخر چه خسبى چو زن ؟ * بسر پنجهء آهنينش بزن شنيدم كه مسكين در آن زير گفت * نشايد بدين پنجه با شير گفت « * » چو بر عقل دانا شود عشق چير * همان پنجهء آهنينست و شير 1850 تو در پنجهء شير مرد اوژنى * چه سودت كند پنجهء آهنى ؟ چو عشق آمد از عقل ديگر مگوى * كه در دست چوگان اسيرست گوى حكايت ميان دو عمزاده وصلت فتاد * دو خورشيد سيماى مهترنژاد يكى را بغايت خوش افتاده بود * دگر نافر و « 1 » سركش افتاده بود يكى خلق و لطف پريوار داشت * يكى روى در روى ديوار داشت 1855 يكى خويشتن را بياراستى * دگر مرگ خويش از خدا خواستى پسر را نشاندند پيران ده * كه مهرت برو نيست مهرش بده بخنديد و گفتا به صد گوسفند * تغابن نباشد رهايى ز بند به ناخن پريچهره مىكند پوست * كه هرگز بدين كى شكيبم ز دوست ؟ « 2 »
--> ( 1 ) . نادر و . ( 2 ) . در بعضى از نسخهها اين دو بيت نيز هست : كند ترك مهر و وفا و وصول * مرا ز آنچه گر رد كند ور قبول بتا همچنين زندگانى كنم * جفا بينم و مهربانى كنم ( * ) در مصراع دوم بعضى « گفت » را « كفت » و از « كوفتن » مىدانند ( پانويس از فروغى )