الغزالي
58
كيمياى سعادت ( فارسى )
گفت : آرى من آن يوسفم كه قصد كردم ، و تو آن سليمانى كه قصد نكردى ، » اشارت بدين است وَ لَقَدْ هَمَّتْ بِهِ وَ هَمَّ بِها . [ 1 ] و هم اين سليمان گويد كه « به حج مىشدم ، چون از مدينه بيرون شديم جايى فروآمديم كه آن را ابواء [ 2 ] گويند . رفيق من بشد تا طعامى خرد . زنى از عرب بيامد - چون ماه - و روى بگشاد و مرا گفت : أ هنئتني [ 3 ] ؟ پنداشتم كه نان همىخواهد ، سفره طلب كردم . [ 4 ] گفت : آن همىخواهم كه زنان از مردان خواهند ! » گفت : [ 5 ] « من سر اندر گريبان كشيدم و به گريستن ايستادم تا چندان بگريستم كه آن زن برفت . چون رفيق من باز آمد ، اثر گريستن ديد بر روى من ، گفت : تو را چه افتاده است ؟ گفتم : انديشهء فرزندان اندر پيش من آمد ، از اندوه ايشان بگريستم . گفت : نه ، كه هم اين ساعت از اين فارغ بودى ، تو را واقعهاى افتاده است ، با من بگوى ! چون الحاح كرد بگفتم . وى نيز به گريستن ايستاد ، گفتم : تو بارى چرا گريى ؟ گفت : از آنكه مىترسم كه اگر اين من بودمى من چنين نتوانستمى كرد . پس چون به مكه رسيدم طواف و سعى بكردم ، در حجره [ 6 ] بنشستم ، خواب مرا فروگرفت ، شخصى ديدم سخت بجمال و روى گشاده و خوشبوى و دراز بالا ، گفتم : تو كيستى ؟ گفت : يوسف ، گفتم : يوسف صدّيق ؟ گفت : آرى ، گفتم : عجب كارى است آن قصّهء تو با زن عزيز مصر ! گفت : آن تو با آن زن اعرابى عجبتر ، » و ابن عمر ( رض ) گويد كه رسول ( ص ) گفت كه « اندر روزگار گذشته سه كس به سفر شدند ، شب اندر آمد ، اندر غارى شدند تا ايمن باشند ، سنگى عظيم از كوه بيفتاد و در غار فروگرفت [ 7 ] ، هيچ راه نبود آن سنگ را
--> [ 1 ] ( قرآن كريم ، 12 - 24 ) ، و آن زن آهنگ او كرد و يوسف آهنگ آن زن . [ 2 ] موضعى ميان مكه و مدينه ، در شش منزلى ( هر منزلى حدود 6 فرسنگ ) مكه . در « مسالك ، ممالك » اصطخرى : الابواء التي هي على طريق الحاج . . . و « احسن التقاسيم » مقدسى ، ص 106 [ 3 ] آيا مرا شاد مىنمايى ، آيا خشنودم مىكنى ، آيا سيرم مىسازى ؟ [ 4 ] در « ترجمهء احيا » : ( سليمان ) باقى سفره طلبيدن گرفت تا به وى دهد . ( ربع مهلكات ، ص 288 ) [ 5 ] سليمان يسار . [ 6 ] نسخه بدل : در حجر ، در « ترجمهء احياء » : چون سليمان به مكه رسيد . طواف و سعى به جاى آورد و در حجره آمد و نشست . ( ربع مهلكات ، ص 289 ) . [ 7 ] تمام بگرفت ، كاملا مسدود كرد .