الغزالي
24
كيمياى سعادت ( فارسى )
فكرت و عبرت مشغول بود ، و منافق به حرص و امل . مؤمن از همه كس ايمن بود مگر از حق - تعالى ، و منافق از همه كس ترسان بود مگر از حق - تعالى ، و مؤمن از همه كس نوميد بود مگر از حق - تعالى ، و منافق به همه كس اوميد دارد مگر به حق - تعالى ، و مؤمن مال فداى دين كند ، و منافق دين فداى مال كند ، و مؤمن طاعت همىدارد و همىگريد ، و منافق معصيت همىكند و همىخندد ، و مؤمن تنهايى و خلوت دوست دارد ، و منافق مخالطت و زحمت [ 1 ] دوست دارد ، و مؤمن همىكارد و ترسد كه ندرود ، و منافق نكارد و طمع دارد كه بدرود . » و چنين گفتهاند كه « نيكوخوى آن بود كه شرمگين بود ، و كمگوى و كمرنج و راستگوى و صلاح جوى و بسيار طاعت و اندك زلّت و اندك فضول و نيكوخواه بود همگنان [ 2 ] را ، و اندر حق همگنان نيكوكردار و مشفق و با وقار و آهسته و صبور و قانع و شكور و تُنُكدل [ 3 ] و رفيق و كوتاه دست و كوتاه طمع ، نه دشنام دهد نه لعنت كند و نه غيبت كند ، نه سخن چينى كند و نه فحش گويد ، نه شتابزدگى نمايد نه كين در دل دارد نه حسود بود ، پيشانى گشاده ، زبان خوش ، دوستى و دشمنى و خشم و خشنودى وى براى حق - تعالى - بود و بس . » و بدان كه بيشتر خوى نيكو از احتمال و بردبارى پديد آيد ، چنان كه رسول ( ص ) را بسيار برنجانيدند و دندان بشكستند ، و گفت : « بار خدايا ! ايشان را راهنماى كه همىندانند . » إبراهيم ادهم ( ره ) اندر دشت همىشد ، لشكريى [ 4 ] به وى رسيد ، گفت : « تو بندهاى ؟ » گفت : « آرى » . گفت : « آبادانى كجاست ؟ » اشارت به گورستان كرد . گفت : « من آبادانى مىجويم . » گفت : « آنجاست آبادانى . » لشكرى چوبى بر سر وى زد چنان كه خونآلود شد ، و وى را بگرفت و به شهر آورد . چون ياران وى را بديدند ، لشكرى را گفتند : « اى ابله ، اين
--> [ 1 ] زحمت ( در مقابل خلوت ) ، ازدحام و شلوغى . [ 2 ] همگنان ، همگى . [ 3 ] تنك دل ( در مقابل سخت دل ) ، نرمدل . [ 4 ] يكى از لشكريان .