الغزالي
5
كيمياى سعادت ( فارسى )
بانگ همىكردند و غلبه همىداشتند ، چون عمر ( رض ) اندر شد ، بگريختند ، عمر ( رض ) گفت : « اى دشمنان خويش ، از من حشمت داريد ؟ از رسول خداى - تعالى - حشمت نداريد ؟ » گفتند : « تو از وى تندترى و درشتتر . » رسول ( ص ) گفت : « يا ابن الخطّاب ، بدان خداى كه جان من در حكم وى است كه هرگز تو را شيطان اندر راهى نبيند كه نه آن راه را بگذارد و به راهى ديگر شود از هيبت تو . » فضيل عياض ( ره ) گفت كه « صحبت با فاسقى نيكوخوى دوستتر دارم از آنكه با قرّاى بدخوى . » و ابن المبارك ( ره ) با بدخويى اندر راه افتاد ، و چون از وى جدا شد بگريست ، گفتند : « چرا همىگريى ؟ » گفت : « اين بيچاره از نزديك من برفت ، و آن خوى بد همچنان با وى برفت ، و از وى جدا نشد . » و كتّانى [ 1 ] ( ره ) گويد : « صوفيى [ 2 ] خوى نيكوست : هر كه از توبه خوى نيكوتر ، از تو صوفىتر . » و يحيى بن معاذ ( رض ) گويد : « خوى بد معصيتى است كه با وى هيچ طاعت سود ندارد ، و خوى نيكو طاعتى است كه با وى هيچ معصيت زيان ندارد . » حقيقت خوى نيكو بدان كه اندر حقيقت خوى نيكو - تا آن چيست و كدام است سخن بسيار گفتهاند ، و هر يكى آنچه فرا پيش آمده است بگفته است و تمامى آن نگفته است ، چنان كه يكى مىگويد : « روى گشاده داشتن است . » و يكى مىگويد : « رنج مردمان كشيدن است . » و يكى مىگويد : « مكافات بد ناكردن است . » و امثال اين . و اين همه بعضى از شاخههاى وى است ، نه حقيقت و تمامى وى . و ما حقيقت وى و حدّ تمامى وى پيدا كنيم . بدان كه آدمى را از دو چيز آفريدهاند : يكى كالبد كه به چشم سر
--> [ 1 ] مراد أبو بكر كتّانى است . [ 2 ] صوفيى ، تصوف .