الغزالي
112
كيمياى سعادت ( فارسى )
امّا با وى [ 1 ] خشم نبود . پس اگر قوت وى از گوسپندى بود و گوسپندى بميرد ، رنجور شود و لكن خشمگين نشود . چون اين گوسپند را كسى بكشد ، بايد كه همچنين بود اگر نور توحيد غالب بود . و لكن غلبهء توحيد تا بدين غايت بر دوام نبود ، بلكه چون برقى بود . و طبع بشريت در التفات با اسباب كه در ميان است [ 2 ] با ديدار [ 3 ] آيد . و بسيار كس در بعضى احوال چنين بودند . و اين نه آن باشد كه بيخ خشم كنده آمده باشد [ 4 ] ، لكن چون از كسى نمىبيند ، رنج خشم پيدا نيايد ، همچون سنگى كه بر وى آيد . بلكه باشد كه اگر چه غلبهء توحيد نباشد ، و لكن دل وى خود به كارى مهمتر چنان مشغول بود كه خشم بدان پوشيده باشد و پديد نيايد . يكى سلمان را ( رض ) دشنام داد ، گفت : « اگر كفهء سيّئات من در قيامت گرانتر باشد ، من از اينكه مىگويى بترم . و اگر آن سبكتر بود ، از سخن تو چه باك دارم . » و يكى ربيع خيثم را دشنام داد ، گفت : « ميان من و ميان بهشت عقبهاى است و به بريدن آن [ 5 ] مشغولم . اگر ببرم از سخن تو چه باك دارم ، و اگر نبرم اينكه مىگويى دون من است . » و اين هر دو به اندوه آخرت چنان مستغرق بودند كه خشم ايشان پديدار نيامده است . و يكى مالك دينار را ( رض ) مرائى گفت ، گفت [ 6 ] . « مرا هيچ كس نشناخت الّا تو . » و يكى شعبى را ( ره ) سخنى گفت ، وى [ 7 ] گفت : « اگر راست مىگويى خداى - تعالى - مرا بيامرزاد ، و اگر دروغ مىگويى خداى - تعالى - تو را بيامرزاد . » پس اين احوال دليل كند كه روا بود كه خشم مقهور شود بدين احوال . و روا بود كه كسى نشناخته باشد كه حقّ - تعالى - دوست دارد از وى كه خشم نگيرد و چون سببى [ 8 ] رود حبّ خداى - تعالى - آن خشم وى
--> [ 1 ] با سنگ . [ 2 ] در توجه به اسبابى كه در ميان است ( ميان مسبّب الاسباب و رويدادها ) . [ 3 ] پديدار . [ 4 ] كنده شده باشد ( آمدن : فعل معين ) . [ 5 ] آن عقبه ( گرد نه ) . [ 6 ] مالك دينار . [ 7 ] شعبى . [ 8 ] سببى براى بروز خشم .