الغزالي

101

كيمياى سعادت ( فارسى )

گفت : « نگفته‌ام . » گفت : « عدل معتمدى حكايت كرد . » زهرى [ 1 ] نشسته بود ، گفت : « يا امير المؤمنين ، نمّام عدل نباشد . » گفت : « راست گفتى . » و حسن بصرى ( ره ) گفت كه « هر كس كه سخن كسى به تو آورد ، سخن تو به ديگران برد : از وى حذر كن و به حقيقت وى را دشمن بايد داشت ، كه فعل وى هم غيبت است و هم غدر و خيانت است و هم غل [ 2 ] و حسد است و هم نفاق و تخليط و فريفتن است . و اين همه از خيانت است . و گفته‌اند نمّام و غمّاز آن است كه راست [ 3 ] از همه كس نيكو بود مگر از وى . و مصعب بن الزّبير ( رض ) گويد كه « نزديك ما پذيرفتن غمز از غمز بتر است ، كه سعايت دلالت است و قبول اجازت است . » و رسول ( ص ) گفت كه « غمّاز حلال‌زاده نيست . » و بدان كه شرّ نمّام و مخلّط عظيم است ، و باشد كه به سبب وى خونها ريخته شود . و يكى غلامى مىفروخت گفت : « در وى هيچ عيبى نيست مگر نمّامى و تخليط . » آن كس گفت : « باكى نيست . » و بخريد . آن غلام چون روزى چند بگذشت فرا زن خواجه گفت : « اين خواجه تو را دوست نمىدارد و كنيزكى خواهد خريد . اكنون چون خواجه بخسبد استره برگير و از زير حلق وى مويى چند باز كن ، تا من تو را بدان جادويى كنم كه خواجه عاشق تو شود . » و فرا خواجه گفت : « اين زن تو بر كسى عاشق است و تو را بخواهد كشت . تو خويشتن خفته ساز تا ببينى . » خواجه شب خويشتن خفته ساخت . زن همىآمد و استره در دست گرفته ، بر بالين خواجه بنشست و ريش وى فراكشيد تا مويى برد . خواجه را هيچ شك نماند كه وى را بخواهد كشت : برجست و زن را بكشت . قبيلهء زن چون خبر يافتند برفتند و خواجه را به عوض زن بكشتند ، و خويشان بسيار بودند از هر دو قبيله ، به يكديگر بر آويختند و خلق بسيار كشته شد در جنگ از هر دو جانب ، به شومى نمّامى وى .

--> [ 1 ] مراد أبو بكر محمد بن مسلم ( 58 - 124 ه . ق . ) است . [ 2 ] غلّ ، كينه ، حسد . [ 3 ] سخن راست .