الغزالي

44

كيمياى سعادت ( فارسى )

بود - اگر چه ضرورت نبود - چون دست و پاى و چشم و زبان ، هم بداد ، و آنچه نه بدان حاجت بود و نه ضرورت بود ، و ليكن در وى زيادت زينت بود ، وى را از وجه نيكوتر هم بداد ، چون سياهى موى و سرخى لب و كژى ابرو و راستى قد و هموارى مژگان چشم و غير آن . و اين لطف و عنايت نه به آدمى كرد و بس ، بلكه با همهء آفريده‌ها تا [ 1 ] سارخك و مگس و زنبور ، كه ايشان را هر يكى هر چه بايست بداد ، و باز آنها [ 2 ] هم شكل ايشان را و ظاهر ايشان را به نقشها و رنگهاى نيكو بياراست . پس نظر در تفصيل آفرينش تن آدمى كليد معرفت صفات الهيّت است بر اين وجه . و بدين سبب اين علم شريف است ، نه بدان سبب كه طبيب را بدان حاجت است . و همچنان‌كه غرايب شعر و تصنيف و صنعت هر چند كه بيشتر دانى عظمت شاعر و مصنّف و صانع در دل تو زيادت مىشود ، عجايب صنع ايزد - تعالى - همچنين مفتاح علم است به عظمت صانع - جلّ جلاله . و اين نيز بابى از معرفت نفس است ، و لكن مختصر است به اضافت با علم دل [ 3 ] ، كه اين علم تن است ، و تن چون مركب است و دل چون سوار است ، و مقصود آفرينش سوار است نه مركب ، كه مركب براى سوار است نه سوار براى مركب . و لكن اين مقدار نيز گفته آمد تا بدانى كه بدين آسانى خويشتن را به تمامى نتوان شناختن ، باز آنكه [ 4 ] به تو هيچ چيز نزديكتر از تو نيست . و كسى كه خود را نشناخته باشد و دعوى شناخت چيزى ديگر كند ، همچون مفلسى باشد كه خود را طعام بنتواند دادن و دعوى آن كند كه درويشان شهر ، همه را ، طعام دهد و همه نان وى خورند ، و اين هم زشت بود و هم محال .

--> [ 1 ] بلكه با همهء آفريده‌ها كرد ( اين لطف و عنايت ) ، حتى . . . [ 2 ] باز آنها ، با آنها ، علاوه بر آنها . [ 3 ] نسبت به ( در مقايسه با ) علم دل كم‌ارزش است . [ 4 ] باز آنكه ( به جاى با آنكه ) ، با وجود آنكه .