الغزالي

33

كيمياى سعادت ( فارسى )

فصل سيزدهم - شرف دل از روى قدرت چون نمودگارى از شرف گوهر آدمى - كه آن را دل گويند - در راه معرفت بشناختى ، اكنون بدان كه از روى قدرت وى را نيز شرفى است كه آن هم از خاصّيّت ملك است و حيوانات ديگر را آن نباشد . و آن آن است كه همچنان‌كه عالم اجسام مسخّرند ملايكه را ، تا [ 1 ] به دستورى ايزد ، تعالى - چون صواب بينند و خلق را بدان محتاج بينند - باران آورند ، به وقت بهار ، و باد انگيزند و حيوانات را در رحم و نبات را در زمين صورت كنند و بيارايند ، و به هر جنسى از اين كارها گروهى از ملك موكل‌اند ، دل آدمى را نيز - كه از جنس گوهر ملك است - وى را نيز قدرتى داده‌اند تا بعضى از اجسام عالم مسخّر وىاند . و عالم خاصّ هر كسى تن اوست ، و تن مسخّر دل است ، و معلوم است كه دل در انگشت نيست و علم و ارادت در انگشت نيست . اما چون دل بفرمايد انگشت را ، بجنبد به فرمان دل ، و چون در دل صورت خشم پديد آيد ، عرق از هفت اندام گشاده شود - و اين چون باران است ، و چون صورت شهوت در دل پديد آيد ، باد پديد آيد و به جانب آلت شهوت شود ، و چون انديشهء طعام خوردن كند ، آن قوتى كه در زير زبان است به خدمت مىبرخيزد و آب ريختن گيرد تا طعام تر كند چنان كه بتوان خوردن . و اين پوشيده نيست كه تصرّف دل در تن روان است و تن مسخّر دل است ، و لكن ببايد دانست كه روا بود كه بعضى از دلها كه شريف‌تر و قوىتر بود و به جواهر ملايكه نزديكتر و ماننده‌تر بود ، اجسام ديگر - بيرون از وى - مطيع وى گردند ، تا [ 2 ] هيبت وى مثلا بر شيرى افتد زبون و مطيع وى گردد ، و چون همّت در بيمارى بندد بهتر شود ، و هم در تندرستى افكند [ 3 ] بيمار شود ، و انديشه در كسى بندد تا به نزديك وى آيد حركتى در باطن آن كس پديد آيد ، و همّت در آن بندد كه باران آيد بيايد .

--> [ 1 ] تا ، كه در نتيجه ، به طورى كه ، چنان كه . پندارد . [ 2 ] تا ، كه در نتيجه ، به طورى كه ، چنان كه . پندارد . [ 3 ] - يعنى كارى كند كه تندرست خود را بيمار