الغزالي
16
كيمياى سعادت ( فارسى )
است ، و بدانجاى باز خواهد رفت ، و اينجا به غربت آمده است به تجارت و حراثت . و پس از اين ، معنى « تجارت و حراثت » بشناسى ، إن شاء اللّه تعالى . فصل دوم - شناخت حقيقت دل بدان كه معرفت حقيقت دل حاصل نيايد تا آنگاه كه هستى وى بشناسى ، پس حقيقت وى بشناسى كه چه چيز است ، پس لشكر وى بشناسى كه چند است ، پس علاقت وى بشناسى با اين لشكر ، پس صفت وى را بشناسى كه معرفت حق - تعالى - وى را چون حاصل آيد و بدان سعادت خويش چون رسد . و بدين هر يكى اشارتى كرده آيد . اما هستى وى ظاهر است : كه آدمى را در هستى خويش هيچ شكى نيست . و هستى وى نه بدين كالبد ظاهر است ، كه مرده را هم اين باشد و جان نباشد . و ما بدين دل ، حقيقت روح همىخواهيم ، و چون اين روح نباشد تن مردارى بود . و اگر كسى چشم فراز كند [ 1 ] و كالبد خويش فراموش كند و آسمان و زمين و هر چه به چشم سر آن را بتوان ديد فراموش كند ، هستى خويش به - ضرورت بشناسد [ 2 ] ، و از خويشتن با خبر بود ، اگر چه از كالبد و از زمين و آسمان و هر چه در وى است بىخبر بود . و چون كسى نيك اندر اين تأمل كند ، چيزى از حقيقت آخرت بشناسد و بداند كه روا بود كه كالبد از وى باز ستانند و وى بر جاى بود و نيست نشده باشد . فصل سوم - حقيقت دل اما حقيقت دل كه وى چه چيز است و صفت خاص وى چيست ، شريعت رخصت نداده است . و براى آن بود كه رسول ( ص ) شرح نكرد ، چنان كه حق - تعالى - گفت : يَسْأَلُونَكَ عَنِ الرُّوح قُلِ الرُّوحُ مِن امرِ رَبِّى [ 3 ] . بيش از اين دستورى [ 4 ] نيافت كه گويد : روح از جملهء كارهاى الهى است ، و از عالم امر است :
--> [ 1 ] فراز كردن ( از لغات اضداد ) ، بستن . [ 2 ] به هستى خويش قهرا علم پيدا مىكند . [ 3 ] ( قرآن ، 17 - 85 ) ، مىپرسند تو را از جان ، بگوى جان از امر خداوند من است . [ 4 ] دستورى ، جواز ، اجازه ، اذن ( به ياء نكره نخوانيد ) .