الغزالي

مقدمه 28

كيمياى سعادت ( فارسى )

درين ورطه كشتى فروشد هزار * نيامد از آن تخته‌اى بر كنار زيرا هر فرقه‌اى تنها خود را ناجى و ديگران را گمراه و هالك مىداند : كلّ حزب بما لديهم فرحون . غزالى مىفرمايد : من از آغاز جوانى ، از آنگاه كه باليدم و سالم به حد بلوغ شرعى رسيد تاكنون كه عمرم از پنجاه سال درگذشته است ، همواره در اين درياى ژرف غوطه‌ور و در اين بحر بيكران شناور بوده‌ام ، در عقايد هر فرقه كنجكاوى كردم و اسرار و رموز مذهب هر طايفه را جستجو نمودم . براى آنكه حق را از باطل و سنت را از بدعت تميز دهم ، از دين ظاهريه گرفته - كه تنها به ظواهر شرع متعبد و جامدند و از اين مرحله گامى فراتر نمىگذارند - تا كافر زنديقى كه به همهء اديان و شرايع عالم پشت پا زده است ، همه را وارسى كردم . در حقايق مسلك ظاهريه و باطنيه و حكماء و متكلمين و صوفيه و زهاد و عباد و كفار و زنادقه پىجويى عميق كردم ، همه جا در پى كشف رموز و دقايق بودم ، مىخواستم علل و اسباب اصلى عقايد مختلف را كشف كنم تا بدانم كه همهء طبقات ، از عابد گرفته تا ملحد ، چه مىگويند و روح عقيدتشان چيست ؟ عشق به تحقيق و كنجكاوى ، در نهاد من سرشته بود . تشنگى به ادراك حقايق از آغاز جوانى با من همراه بود ، از ديرباز به دريافت حقيقت هر چيزى تشنه بودم . اين تشنگى به اختيار من نبود ، بلكه فطرى و جبلى من شده بود ، من ذاتا غريزهء تقليد و تعبد نداشتم ، روحم به تقليد آرام نمىگرفت ، به گفتهء اين و آن بىدليل و برهان نمىتوانستم بسنده كنم . از اين رو پيوسته در پى اجتهاد و جوياى حقيقت بودم . همواره فكر مىكردم ، مىخواستم تا هر چيزى را چنان كه هست دريابم . هنوز عهد جوانيم در نگذشته و دوران شبابم سپرى نگشته