الشيخ ناصر مكارم الشيرازي

447

ترجمه گويا و شرح فشرده اى بر نهج البلاغه ( فارسى )

گريه كرد و اين اشعار را خواند : يحق لى ان ادم ما عشت فى حزنى * اجرى الدموع على الخدين و الذقن يا آل احمد ما قد كان حزبكم * كان حزبكم فى الناس لم يكن رجالكم قتلوا من غير ذى سبب * و اهلكم هتكوا جهرا على البدن سكينة لست انسيها و قد خرجت * فى هيئة فجعة من شدة الحزن ابكى الحسين ام ابكى نسوة هتكت * ام ابكى فاطمة ام ابكى الحسن ؟ ام ابكى ليث الوغى فى الروع حيدرة * ام ابكى ابن رسول اللّه ذى المنن ؟ كه در اين اشعار اشاره به اندوه پايان ناپذير خود را به خاطر شهيدان كربلا و ساير شهداى خاندان پيامبر آشكار ساخته و شديدا اظهار تأسف كرد . سفاح به شدت گريست ، رنگش زرد شد و با صداى بلند فرياد زد : وا محمداه ! وا علياه ! وا سيداه ! وا قوماه ! وا اهلاه ! وا عشيرتاه ! و سديف نيز آن قدر گريست كه از هوش رفت و پس از به هوش آمدن ، سفاح به او گفت : « قد بلغ الكتاب اجله » : « روزشان فرا رسيده ! زمان رسيدن به آرزويت است ! » من تو را آزاد گذاردم كه با شمشيرت هر گونه مىخواهى با آنها رفتار كنى ! سديف - گفت بنا بر اين خدا را راضى خواهم ساخت ! انتقام خون خاندان پيامبر را از آنها مىگيرم . سفاح - امشب را آرام بخواب فردا بيا تا تو را به آرزويت برسانم ! سديف آن شب بيدار بود و با خداوند مناجات مىنمود و از او مىخواست كه سفاح به وعده‌اش وفا كند . صبح كه آن روز را « نيروز » ناميد و بنى عباس آن را « نوروز كشتار » ناميدند ، منادى سفاح اعلام كرد روز عطا و جائزه است ، پس از تزئين قصر