على اكبر نفيسى ( ناظم الأطبا )

3530

فرهنگ نفيسى ( فارسى )

منتسج ( montasej ) ص . ع . آب و يا ريگى كه از وزيدن بادهاى مورب موجهاى متقاطع در آن پديد آيد . منتسخ ( montasax ) ص . ع . نوشته شده و نقل كرده شده . منتسخ ( montasex ) ص . ع . آنكه محو مىكند و نسخ مىنمايد . و آنكه مىنويسد و نسخه بر مىدارد . منتسر ( montaser ) ص . ع . جراحتى كه ريم آن پراكنده و منتشر گردد . و كاغذ و يا جامهء پاره پاره فرو ريخته . منتسف ( montasaf ) ص . ع . رنك تغيير كرده و برگشتهء از ترس . منتسف ( montasef ) ص . ع . آنكه از بن بر مىكند بنا را و آن را زير و زبر مىنمايد . و آنكه آهسته سخن مىگويد . منتسق ( montaseq ) ص . ع . مرتب و منظم شده و بر يك روش آورده . منتشب ( montaceb ) ص . ع . ثابت . و معلق و آويخته . و فراهم آورندهء هيزم . منتشر ( montacer ) ص . ع . آشكار شده و فاش شده و پراكنده گشته . و گسترده شده . و خبر فاش شده . و روز دراز شده . و شتران پراكنده شده از غفلت شبان . و مرد ول‌گرد . و درختى كه شاخه‌هاى آن گسترده شده باشد . و نره سخت شده . و ستور آماسيده پى از ماندگى . منتشر ( montacer ) ص . پ . مأخوذ از تازى - فاش و شايع و پراكنده و پاشيده و افشان و تنوند . منتشط ( montacet ) ص . ع . آنكه پوست مىكند ماهى را . و آنكه مىكشد گره را تا گشاده شود . منتشع ( montace ' ) ص . ع . آنكه دارو ببينى خويش مىكشد . و آنكه بر مىكشد و مىافكند . منتشف ( montacaf ) ص . ع . گونه برگشته . منتشف ( montacef ) ص . ع . آنكه كف تازه شير مىخورد . منتشل ( montacal ) ص . ع . گوشت پاره‌اى كه از ديك با دست و يا چنگال برگيرند . منتشل ( montacel ) ص . ع . آنكه عضوى را بدست گرفته هر چه گوشت در آن باشد تناول مىكند . منت‌شناس ( mennat - cen s ) ص . پ . وفادار و حق‌شناس . منتشى ( montaci ) ص . ع . خشبو و معطر . و مست . منتص ( montass ) ص . ع . ترنجيده . و برپاى خاسته و بلند شده . منتصب ( montaseb ) ص . ع . برپاى خاسته و بكارى قيام كرده . و نصب داده شده . منتصح ( montaseh ) ص . ع . آنكه پند و نصيحت مىپذيرد . منتصر ( montaser ) ص . ع . پيروز و غالب و چيرهء بر دشمن . و آزاد شده . و آنكه خويشتن را آزاد مىكند . و نيز منتصر : لقب ابو جعفر محمد بن جعفر المتوكل يازدهمين خليفه عباسى كه پس از كشتن پدر شش ماه بيش خلافت نكرد و در سال 247 هجرى وفات نمود . منتصف ( montasaf ) ا . ع . ميانه هر چيزى . منتصف ( montasef ) ا . ع . نيم روز . منتصف ( montasef ) ص . ع . آنكه بنيمه مىرسد . و آنكه ترتيب مىدهد چيزى را . و آنكه داد مىستاند و يا داد مىدهد . و آنكه مىگيرد همه حق خود را . منتصل ( montasel ) ص . ع . پيكان بيرون افتاده . منتصى ( montas ) ا . ع . اعلاى دو وادى . منتصى ( montasi ) ص . ع . دراز موى . و كوه بلند . و برگزيننده . منتضح ( montazeh ) ص . ع . اشك روان . و آنكه پس از وضو آب بر شرمگاه مىپاشد . منتضخ ( montazax ) ص . ع . آب پاشيده شده . منتضد ( montazed ) ص . ع . آنكه در جايى اقامت مىكند . منتضف ( montazef ) ص . ع . بچه شترى كه شير مىمكد . منتضل ( montazel ) ص . ع . با هم ستيزه كنندهء براى افتخار . و آنكه بر مىگزيند . و آنكه بيرون مىآورد . منتضى ( montaz ? ) ا . ع . نام موضعى . منتضى ( montazi ) ص . ع . آنكه شمشير مىكشد . و آنكه كهنه مىگرداند جامه را . منتطح ( montatah ) ا . ع . جاى شاخ زدن . و الجاثم فى منتطح الكبشين : نشينندهء از ترس در ميان دو تكهء شاخ زن . منتطق ( montateq ) ا - ص . ع . عزيز و گران‌بها و بىنظير . و جاء منتطقا فرسه : يعنى كتل ساخت اسب خود را و سوار نشد بر آن .