على اكبر نفيسى ( ناظم الأطبا )

3308

فرهنگ نفيسى ( فارسى )

مستنصح ( mostanseh ) ص . ع . آن كه از كسى نصيحت مىخواهد . و آن كه ناصح مىشمارد كسى را . مستنصر ( mostanser ) ص . ع . يارى خواهنده . و المستنصر بالله : لقب ابو جعفر منصور پسر بزرگ الظاهر سى و ششمين خليفه از نژاد عباس كه پس از شانزده سال و يازده ماه خلافت در سال 640 وفات يافت . مستنصف ( mostansef ) ص . ع . كسى كه تمام حق خود را از ديگرى مىگيرد . مستنصل ( mostansel ) ص . ع . بيرون آورنده و حاصل‌كننده . و گرمائى كه مىافگند خار خشك بهمى را . مستنض ( mostanezz ) ص . ع . آن كه نيكوئى و احسان مىخواهد . مستنطق ( mostanteq ) ص . ع . خداوند تبارك و تعالى كه گويا مىگرداند . و با هم مكالمه‌كننده . و آنكه سخن كردن مىخواهد . مستنطق ( mostanteq ) ص . پ . مأخوذ از تازى - استنطاق‌كننده . مستنظر ( mostanzer ) ص . ع . مهلت خواهنده . و آنكه مهلت مىخواهد . مستنعت ( mostane't ) ص . ع . آنكه طلب صفت كردن مىكند . مستنغج ( mostanqej ) ص . ع . كسى و يا چيزى كه موجب خشم مىگردد و خشم را بر مىانگيزاند . مستنفد ( mostanfed ) ص . ع . خالىكننده . و آنكه خرج مىكند و صرف مىنمايد زور و قوت خود را . مستنفر ( mostanfar ) و ( mostanfer ) و مستنفرة ( mostanferat ) ص . ع . ترسيده و رميده . قوله تعالى : حُمُرٌ مُسْتَنْفِرَةٌ . مستنفض ( mostanfez ) ص . ع . آنكه جماعتى را براى تفحص دشمن مىفرستد . مستنفق ( mostanfeq ) ص . ع . آنكه خرج مىكند مال را . مستنفه ( mostanfeh ) ص . ع . آرام . مستنقذ ( mostanqez ) ص . ع . آزادكننده و رهاننده . مستنقش ( mostanqec ) ص . ع . نقاش و مصور . مستنقص ( mostanqes ) ص . ع . خريدارى كه كم كردن بهاى چيزى را مىخواهد . مستنقع ( mostanqa ' ) ا . ع . جاى گرد آمدن و جمع شدن آب . و جاى غسل كردن از آبگير . و پستانى كه وقت دوشيدن تهى گردد و وقت فرو گذاشتن پر شير . مستنقع ( mostanqa ' ) ص . ع . برگرديده رنگ . و در آب نهاده و خيسانيده شده . و گرد آمدهء از آب . مستنقع ( mostanqe ' ) ص . ع . آب ايستاده و فراهم آمده . و آب زرد شدهء متغير گشته . و آواز بلند شده . و آخرين نفس در وقت بيرون آمدن روح . مستنقه ( mostanqeh ) ص . ع . آنكه دريافت مىكند و مىفهمد . و جستجوكننده و تفحص‌كننده . و پرسنده و سؤال‌كننده . مستنكح ( mostankeh ) ص . ع . آنكه زناشوئى مىكند . و آنكه نكاح مىكند . مستنكر ( mostankar ) ص . ع . ناشناخته . و انكار كرده شده . و مكروه و ناپسند . مستنكر ( mostanker ) ص . ع . آنكه نمىشناسد . و آنكه انكار مىكند . و آن كه مىپرسد از ديگرى چيزى را كه نمىداند . مستنكف ( mostankef ) ص . ع . خجل و شرمنده . و خشمناك . و متكبر . و بزرك منشىكننده . مستنكه ( mostankeh ) ص . ع . آنكه هه كردن مىخواهد از ديگرى تا بداند كه شراب خورده است يا نه . مستنوق ( mostanveq ) ص . ع . آنكه چيز ديگرى را براى خود دعوى مىكند مثل آنكه شعر ديگرى را به خود نسبت دهد . مستنوك ( mostanvek ) ص . ع . گول و احمق . مستنهج ( mostanhej ) ص . ع . آنكه به نشان پاى ديگرى مىرود . و راه واضح و آشكار . مستنهر ( mostanher ) ص . ع . روان شدهء بآزادى . و منتشر شده . و پهن گسترده شده . و آن كه زمين صلب محكم مىگيرد براى روان كردن جوى . و زجركننده و سرزنش‌كننده . مستنهض ( mostanhez ) ص . ع . برانگيزاننده . و آن كه حكم مىكند مر ديگرى را تا براى كارى برخيزد . مستنئ ( mostane ' ) ص . ع . آنكه عطا مىخواهد . و ستارهء فرو روندهء به مغرب و برآمدن رقيب آن بمشرق . مستنيح ( mostanih ) ص . ع . نوحه‌كننده و بانگ و لوله‌كننده . مستنير ( mostanir ) ص . ع . روشن شونده . و روشنى جوينده . و ترسيده شده . و آنكه مىگريزاند و سبب فرار مىگردد . و پيروزى يابنده و غالب و فاتح . مستنير ( mostanir ) ص . پ . مأخوذ از تازى - روشن و روشن‌كننده . و طلب روشنىكننده . مستنيص ( mostanis ) ص . ع . كسى كه سپس مىماند . و سبك و خوار شمرندهء كسى را . مستنيع ( mostani ' ) ص . ع .