حسن الأمين ( مترجم : مهدى زنديه )

277

الإسماعيليون والمغول ونصير الدين الطوسي ( اسماعيليون و مغول و خواجه نصير الدين طوسى ) ( فارسى )

بشرى در آن‌جا نيست . اگر شاعر قديمى عرب چنين سروده است كه : « 1 » عوى الذئب فاستأنست بالذئب إذ عوى * و صوّت إنسان فكدت أطير ما هم آرزو داشتيم كه آن گرگ زوزه‌اى بكشد و آن انسان صدايى بكند و با اين دو انس بگيريم و در اين فضاى خالى از انسان و حيوان احساس وحشت نكنيم . بوقهاى اتومبيلى كه مدتها با صدايى نامطلوب در گوشهاى ما طنين‌انداز بود ، اينك تبديل شده بود به صداى دوست‌داشتنى و دلنشينى كه آرزو داشتيم . همچنان در سرزمين حسن صباح رو به پايين و به طرف دره‌اى حاصلخيز گسترده حركت مىكنيم . اگر تا به حال از زوزهء گرگ و صداى انسان بىبهره و در كوهها دره‌هايى كه طى كرده بوديم ، از ديدن انسان و حيوانى محروم بوديم ، يك مرتبه گله‌اى بزرگ از گوسفندان به چشم خورد كه روى زمين خوابيده ، با ولع تمام در حال خوردن علفها بودند . همچنين چوپانى را ديديم كه با تكيه بر چوبدستىاش ، نيازى نمىديد با آن ، برگ درختان را براى گوسفندانش كه ساكن و آرام مشغول چرا بودند بريزد . فرود ما از كوههاى سهمگين تندتر شد ؛ آن‌گاه در سمت راست و در قلب دره‌ها و كوهها ، روستاى « فلار » كه در زير جنگلى انبوه قرار داشت ، نمايان شد . از كنار خانه‌هاى نامناسب روستا ، خانه‌هاى خشتى ، ابتدايى ، كوچك و سست ، عبور كرديم . زنبورستانى آباد با كندوهايى كه به‌طور مرتب و منظم پهلوى هم چيده

--> ( 1 ) - گرگ زوزه كشيد و من با گرگ به هنگام زوزه كشيدن مأنوس شدم و انسانى صدا كرد . پس نزديك بود كه پرواز كنم .