على اكبر نفيسى ( ناظم الأطبا )
2335
فرهنگ نفيسى ( فارسى )
( از باب ضرب ) : پيدا و آشكار گرديد مر او را . و عرض الشيىء له : پيدا و ظاهر ساخت آن چيز را . و قوله تعالى : وَ عَرَضْنا جَهَنَّمَ يَوْمَئِذٍ لِلْكافِرِينَ عَرْضاً . و عرض عليه : بنمود او را و پيش كرد . و عرضت له الغول : نمايان گرديد مر او را غول و پيش آمد . و عرضت الناقة : رسيد آن ماده شتر را شكستگى و آفتى . و عرضت له الحاجة عرضا و عروضا : پيش آمد او را حاجت . و عرض فلان : درآمد فلان در عروض يعنى مكه و مدينه . و عرض له من حقه ثوبا : جامه داد او را بعوض حق وى . و عرض الفرس : بر يك پهلو گذشت آن اسب . و عرض الشيىء : رسيد بر كنار آن چيز . و عرض بسلعته : مبادله نمود از متاع خود . و عرض القوم على السيف : كشت آن قوم را . و عرض على السوط : بتازيانه زد . و عرض الحوض و القربة : پر كرد حوض و مشك را . و عرضت الشاة : ببيمارى مرد آن گوسپند . و عرض البعير : از اطراف و اعالى درخت خورد آن شتر . و عرض عرضه او عرضه : اراده كرد بسوى او . و عرض الجند عرض عين : پيش كرد لشكر را بر وى و نگريست حال آن را . و عارضه معارضة فعرضه : معارضه كرد او را در خريدن پس مغبون كرد او را . و عرض ( مجهولا ) : ديوانه شد . و عرضت البعير على الحوض اى عرضت الحوض على البعير . و عرض بعيره : داغ كرد شتر خود را بداغ عراض . و نيز عرض : پيش داشتن نامه و نبشته را و عرضه داشتن سخن و جز آن . و پيش آمدن ناخوشى . و سر و گردن كج نموده رفتن اسب در دويدن . و پيدا شدن . و عرضه كردن چيزى بر كسى . و عرض العود على الاناء عرضا ( از باب ضرب و نصر ) : بر پهنا نهاد چوب را بر خنور . و عرض السيف على فخذه : از پهنا بريد ران او را با شمشير . عرض ( arz ) ا . پ . - مأخوذ از تازى - پهنا و انزن ضد طول . و عرضه . و سان . و بيان . و پيشداشت نامه . و گزارش . و عريضه . و گفتگو و مكالمهء شخص كوچك با شخص بزرگ . و مكالمهء از روى تضرع و خضوع . و استدعاى از شخص بزرگ بطور فروتنى و در خواست و التماس . و تظلم در نزد حاكم . و عرض حال : درخواست و استدعا . و عرض داشتن : عارض بودن و التماس داشتن و عريضه داشتن و در خواست كردن . و تظلم كردن در نزد حاكم . و پهناور بودن . و عرض ديدار كردن : نمودن و نمايش دادن . و روى بنمودن و روى خود را ظاهر ساختن . و عرض عارض : درخواست و التماس و تظلم عارض . و كسى كه اظهار تظلم مىكند . و عرض لشكر كردن : سان لشكر ديدن و نگريستن مر حال لشكر را . و عرض كردن : بيان كردن و گفتن . و التماس نمودن از روى خضوع و فروتنى . و بر گذار كردن . و شرح حال گفتن . و در خواست كردن و استدعا نمودن . و عرض مراد كردن : شرح مراد دادن . و عرض و طول : پهنائى و درازى . و از عرض دور كردن : كشتن و هلاك كردن . و آزار دادن و رنج رساندن . و دشنام دادن . و فانى كردن . عرض ( erz ) ا . ع . اندام . و جسد . و هر عضوى كه از آن خوى آيد و عرق كند . و بوى اندام - خوش باشد و يا ناخوش - . و نفس و ذات چيزى . و ناموس و آبروى مرد كه از نقصان و رخنه نگاهدارد . و آبرو خواه در نفس مرد باشد و يا در آباء و اجداد و يا در تبعه و لحقهء او . و جاى مدح و ذم از مرد . و آنچه بدان فخر كنند از حسب و شرف و گاه از آن آبا و اجداد مراد گيرند . و طبيعت و خوى محمود . و پوست . و لشكر . و رود بارى كه در آن دهها و قريهها و آبها باشد . و شورگياه . و اراك . و گياه تلخ شورمزه . و كرانهء وادى و نواحى آن . و كرانهء شهر و نواحى آن . و روستا . و ابر بزرگ . و ملخ بسيار . و آنكه بباطل و ناچيز فريبد مردم را . ج : اعراض . و نام نخلستانى و رود بارى در يمامة . و چند مزرعه در حوالى مسجد قبلتين . و وادى در مدينه . عرض ( erz ) ا . پ . - مأخوذ از تازى - آبرو و ناموس . عرض ( orz ) ا . ع . بن كوه . و روى كوه . و كرانه و طرف و جانب . و ميانهء جوى . و ميانهء دريا . و ميانهء هر چيزى . و حديث بزرگ و بهتر . و مردم بزرگ و شريف . و قصد و همت . و روى شمشير و كرانهء آن . و هر دو جانب گردن . و قسمى از رفتار كه در اسب نيكو و در شتر مذموم است . و هو عن عرض الناس : او از عامهء مردم است . و ناقة عرض اسفار : ماده شتر تواناى بر سير و سفر . و كل الجبن عرضا . مر . عرض . و نظر اليه عن عرض : نگريست به او از گوشهء چشم . و هم يضربون الناس عن عرض : مىزنند مردم را و باك و انديشه ندارند كه كه را زدند و چگونه زدند . و عرض الحائط : پهناى ديوار و وسط آن . و نيمه . و جانب . عرض ( arz ) و ( erz ) و ( orz ) ا . ع . آبروى مرد كه از نقصان و رخنه نگاهدارد وى را . عرض ( araz ) ا . ع . آنچه لا حق گردد مردم را از بيمارى و جز آن . و گزند . و مال