على اكبر نفيسى ( ناظم الأطبا )

1351

فرهنگ نفيسى ( فارسى )

و پريدن و برخاستن نتوانستن مرغ . و دهشت كردن . و فزع نمودن آهو كه قادر برفتار نباشد . خرق ( xareq ) ا و ص . ع . خاكستر بدان‌جهت كه مىماند و اهل آن زايل مىشوند . و آهو بچهء ضعيف پاى . و مرغى كه از خوى كردن پريدن نتواند . و آهوئى كه از خوى كردن بر خاستن نتواند . و خجل و شرمنده و ترسناك . و ذو الخرق : نعمان بن راشد . خرق ( xareq ) و ( xaroq ) ا . ع . گول و نادان در كار و عمل . خرق ( xeraq ) ع . ج . خرقة . خرق ( xoroq ) ع . ج . خريق . خرق ( xorraq ) ا . ع . نوعى از گنجشك ج : خرارق . خرقاء ( xarq ' ) ا و ص . ع . مؤنث اخرق . و زن گول . و زنى كه كار نيكو نكند و تصرف در امور نداند . و زمين فراخ . ج : خرق . و نام زنى سياه كه جاروب كشى مسجد آن حضرت صلى اللّه عليه و آله را مىكرد و آن حضرت از وى راضى بود . و زنى از بنى بكاء كه ذو الرمة بوى تشبيب كرده . و گوسپندى كه در گوش وى شكاف گرد باشد . و باد سخت كه بر يك مهب مداومت نكند . و ناقه‌اى كه مواضع قدمها را نگاه داشتن نتواند . و بيابان . بعيده . و موضعى . و الخرقاء : مسئلة من الفرائض سميت بذلك لكثرة اختلاف الصحابة فيها . المثل : لا تعدم الخرقاء علة يضرب فى النهى عن المعاذير و معناه ان العلل لكثيرة تحسها الخرقاء فضلا عن الكيس فلا ترضوا بها لانفسكم . خرقة ( xerqat ) ا . ع . گلهء ملخ . و پاره‌اى از جامه . ج : خرق ( xeraq ) . و خرقة الحايض : پارچه‌اى كه زن حايض به خود مىگيرد . خرقة ( xorqat ) ا . ع . گولى و نادانى . خرقة ( xareqat ) ص . ع . مؤنث خرق . و زن خجل و شرمنده و هراسان . خرقطان ( xarqat n ) ا . پ . گياهى مانند كشوث و از جنس پيك كه بر درخت زيتون و بادام و امرود پيچد . خرقلة ( xarqalat ) م . ع . گذرانيدن تير از شكار . و خرقل فى رميه : ريزه كارى كرد در انداختن تير و يا بآهستگى انداخت آن را . خرقه ( xerqe ) ا . پ . - مأخوذ از تازى - جبهء مخصوص درويشان . و جبه‌اى كه بطانهء آن پوست گوسپند و يا پوست خز و سنجاب باشد . و جامهء پارينه و كهنهء پاره دوخته . و هر جامه‌اى كه از پيش گريبان چاك باشد . و خرقه انداختن : بخشيدن جامه . و اقرار و اعتراف نمودن بگناه و عاجز شدن و تسليم كردن . و از هستى مبرا گشتن . و مجرد گرديدن و از خودى بيرون آمدن . و خرقه ساختن : پاره كردن و دريدن و چاك ساختن . خرقه‌پوشان ( xerqe - puc n ) ا . پ . درويشان و درويشان متدين . خرقه دوز ( xerqe - duz ) ا . پ . درويش و فقير . و وصله كننده . خرقى ( xarqi ) ا . پ . غله‌اى شبيه بكرسنه كه مردم كرمان و يزد آن را مىپزند و مىخورند و از آن نيز نان مىسازند . خرقى ( xerqiyy ) ا . ع . چند نفر از ائمهء محدثين . خرك ( xarak ) ا . پ . مصغر خر يعنى خر كوچك . و نوعى از خرماى خشك . و بسر و غورهء خرما . و چوبكى كه بر روى تنبور و و عود و تار و كمانچه و مانند آن گذارند و تار ها را بر بالاى آن كشند . و تخته‌اى كه مجرمان و گناهگاران بر آن خوابانند و درهء تاديب زنند . و چوبى كه در وقت شكستن كندهء هيزم در زير آن گذارند . و سه چوبه‌اى كه بر پاى هر كدام غلطكى نصب كنند و بدست اطفال دهند تا راه رفتن بياموزند و بتازى مدحات گويند . و سه پايه‌اى كه هر دو سر كارگاه نقش‌دوزى و گلابتون دوزى را بر بالاى آن گذارند . و سه پايه‌اى كه زرگران در پيش خود گذارند و چيزها را بر بالاى آن سوهان كارى كنند . و نير سه پايه‌اى كه بناها در زير پاى گذاشته گچ‌برى سقف و ديوار نمايند . و چيزى كه بدان ديوار را رخنه كنند . و آلتى كه بدان پنبه از پنبه دانه سوا نمايند . و يك نوع كرمى كه دستهاى آن دراز و پاهاى وى كوتاه مىباشد . و سينه . و سر پستان . و ديوار ما بين دو سوراخ بينى . و نام دهى نزديك شيراز . خرك ( xarak ) م . ع . خرك خركا ( از باب سمع ) : الحاح كرد و ستيزگى نمود . خر كبوتر ( xar - kabutar ) ا . پ . فاخته . خركره ( xar - korre ) ا . پ . بچهء خر و كرهء خر . خرك زمين ( xarak - zamin ) و ( xarake - zamin ) ا . پ . حشرات مانند مار و سوسمار و جز آن كه به زبان علمى فرنگ رپتيل گويند . خركس ( xarkos ) ص . پ . كاهل و سست و پرگو . و مصاحب احمق و ابله . خركش ( xarkoc ) ا . پ . سر موزه و جرموق . و جانورى خاكسترى رنگ شبيه بجعل و بيشتر در گورستان باشد . خركمان ( xar - kam n ) ا . پ . كمان بزرگ . و افزارى كه كمان گران حلقه را بدان چله كنند و آن دو پارچه چوب است كه اندك خمى دارد . و تله‌اى مانند كمان كه جهة گرفتن شغال و ديگر جانوران بر سر راه آنان در خاك پنهان كنند چون جانور پاى بر آن مهد تيرى از آن بجهد و بر وى خورده هلاكش