على اكبر نفيسى ( ناظم الأطبا )
1168
فرهنگ نفيسى ( فارسى )
و محكم شدن . و كوتاه و قصير شدن . و بچنگ گرفتن چيزى . چسپيده ( caspide ) ص . پ . متصل شده . و سريشمى شده . و پيوسته شده و ملحق گشته و مايل و راغب شده . و مشغول شده . چست ( cost ) ص . پ . جلد و چالاك و چابك و سريع و زود . و تيز و زيرك . و لايق و سزاوار . و استوار . و هر چيزى كه نيك و باندام در جائى نشيند . و تنگ و چسپان . و نازك و زيبا و جميل . چست ( cost ) ا . پ . گيوه و نوعى از پاى افزار كه روى آن را از ريسمان چينند . چستا ( cast ) ا . پ . روده و رودهء مستقيم كه آخرين روده است . چستا ( cost ) ص . پ . تنگ . و چست و استوار . و لباس خوشنما و خوش نشست . چستان ( cest n ) ا . پ . چيستان و لغز و معما . چست چالاك ( cost - c l k ) ص . پ . هوشيار و بيدار و كارگزار . چست كمان ( cost - kam n ) ا . پ . كمان محكم و سخت . چستن ( costan ) ف ل . پ . فراهم آمدن و مجتمع شدن . چسته ( caste ) ا . پ نغمه و آهنگ . و ساغرى كه از پوست كفل گور خر و اسب و استر و خر و الاغ سازند و از آن كفش و جز آن دوزند . چسته ( coste ) ا . پ . شيردان گوسپند و بز و جز آن . چستى ( costi ) ا . پ . چالاكى و زبر دستى و جلدى و تيزدستى و بيدارى و سرعت . و تنگى و كمپهنائى . چسم ( casm ) ا . پ . اراده و قصد و معنى . چسنگ ( casang ) ا . پ . مردم كل و كچل . و داغ پيشانى كه از كثرت سجده كردن و يا سبب ديگر عارض شده باشد . چش ( cac ) ص . پ . چشنده و هميشه بطور تركيب استعمال مىگردد مانند : نمكچش . چش ( cac ) ا . پ . چشم و عين . چش ( coc ) پ . كلمهايست كه بدان خر الاغ را از رفتار باز مىدارند . چش است ( cec - ast ) پ . كلمهء فعل بطور استفهام يعنى چيست او را . چشام ( cac m ) ا . پ . چاكسو . چشان ( cac n ) ا . پ . پشان و گرز آهن و يا نقره و يا طلا . و معبر و گذرگار . چشانيدن ( cac nidan ) ف م . پ . چشيدن كنانيدن . چشپر ( cacpar ) ا . پ . نشان پا و نشان پاى سباع . چشت ( cect ) ا خ . پ . نام موضعى . چشته ( cacte ) ا . پ . چاشنى و مزه . و و طعام اندك و طعمه و چاشت . و آنكه معاش خود را بدون زحمت تحصيل مىكند . چشته خور ( cacte - xor ) ص . پ . كسى كه يكبار مزهء چيزى را چشيده و هميشه در آرزوى آن باشد و چاشت خور نيز گويند . چشخام ( cacx m ) ا . پ . چاكسو و چشام . چشزخ ( cac - zax ) ا . پ . چشم زخم . مر . چشم زخم . چشش ( cacec ) پ . م ح . چشيدن . وا . ذائقه و طعم . و غوك . چشفر ( cacfar ) ا . پ . چشپر و نشان پاى و نشان پاى سباع . چشك ( cecak ) ا . پ . افزونى و فراوانى و بسيارى . و غالبشدگى و غلبه و فاتح و مظفر و داراى زبردستى . چشگر ( cacgar ) ا . پ . كسى كه امتحان مزهء چيزى را مىكند و چاشنى را معين مىكند . چشم ( cacm ) ا . پ . عين و آلت ابصار و ديده . و اميد و توقع و انتظار . و نگاه و نظر و تعويذ و دعاهاى باطل السحر . و چشم كه آلت ابصار باشد عبارتست از كرهء مجوفى مركب از چندين غشاء و ممتلى از رطوبتى موسوم به رطوبت بيضيه و غشاء خارجى كه صلبيه ناميده مىشود و عبارتست از سفيدى چشم و احاطه مىكند غشاء ديگرى را موسوم به مشيمه و در جانب قدام چشم صلبيه داراى ثقبهايست كه در آن ثقبه مشاهده مىگردد جزء شفاف و غير حاجب ماورائى موسوم به قرنيه كه از سطح چشم برآمدگى دارد و نور عبور مىكند از قرنيه و پس از آن از اطاق كوچكى مىگذرد ممتلى از مايعى موسوم به رطوبت زجاجيه و برخورد مىنمايد يك نوع حجابى را كه موسوم است به عنبيه و اين عنبيه داراى ثقبهايست موسوم به حدقه و آن را مرتبط مىكند با فضاى داخلى چشم و در خلف حدقه نور مىگذرد از يك جسم جامد غير حاجب ماورائى موسوم به جليديه و از آن گذشته برخورد مىنمايد شبكيه را و اين شبكيه عبارتست از غشاء داخلى چشم و در آن ادراك مىگردد مبصراتى كه شخص بر آنها احاطه دارد و شبكيه نيست مگر انبساط عصب باصره و بواسطهء اين عصب است كه مىرسد بدماغ هرچه را كه از اثر نور در چشم منطبع گشته است . چشم آب دادن : تماشا كردن . و چشم آغليدن : از روى قهر و غضب بگوشهء چشم نگريستن . و چشمانداز شدن . تغافل كردن و غافل بودن از چيزى و از بالا نظر كردن . و چشم بد : نظر به دو نگاه بد .