على اكبر نفيسى ( ناظم الأطبا )
932
فرهنگ نفيسى ( فارسى )
تقاود ( taq vod ) م . ع . رام شدن و واضح و روشن گشتن راه و راه نشان دادن و هدايت كردن . تقاول ( taq vol ) م . ع . گفت و شنيد نمودن و با كسى قول كردن . تقاوم ( taq vom ) م . ع . تقاوموا فى الحرب : ايستاد بعضى مر بعضى را در جنگ . تقاوه ( taq voh ) م . ع . با هم بانگ كردن جهة شناسائى همديگر يق هما يتقاوهان : با هم آواز مىدهند تا شناسند يكديگر را گويا به آوازى بانگ مىكنند كه ميان آنها نشان شناسائى است . تقاوى ( taq vi ) م . ع . افزون شدن شريكها . و شب گذرانيدن با گرسنگى . تقاوى ( taq vi ) ا . پ . - مأخوذ از تازى - زرى كه پيشكى به كشاورز دهند براى خريدارى بزر و جز آن . تقاويم ( taq vim ) ع . ج . تقويم . تقايل ( taq yol ) م . ع . با هم بر انداختن بايع و مشترى بيع را تقبب ( taqabbob ) م . ع . به قبه در آمدن . تقبص ( taqabbos ) م . ع . گرد آمدن . تقبض ( taqobboz ) م . ع . در ترنجيده شدن پوست و در كشيده گرديدن و فراهم آمدن . و تقبض عنه : در گرفته شد از آن . و تقبض اليه : برجست بر وى . تقبل ( taqabbol ) م . ع . از افعال بىقاعده است چه گويند قبلت العامل العمل تقبلا ( بتشديد الموحده ) : ضامن گرفتم بر كار از كار كن و تقبل العامل العمل تقبيلا ( كتصريف ) : ضامن داد عامل . تقبل ( taqabbol ) ا . پ . - مأخوذ از تازى - قبول با ضمانت و دريافت از روى ميل و رغبت و پذيرفتارى . و تقبل كردن : پذيرفتن و اجابت كردن . تقبلات ( taqabbol t ) ا . پ . - مأخوذ از تازى - تقبلها و پذيرفتارىها و اجابتها . و تقبلات نمودن : اجابت نمودن درخواست و مستدعيات را . تقبى ( taqabbi ) م . ع . قبا پوشيدن و از پس آمدن كسى را . و مانند قبه شدن چيزى . تقبيب ( taqbib ) م . ع . خشك شدن يق قببت الرطبة اى جفت . و قبه ساختن . تقبية ( taqbeyat ) م . ع . قباه تقبية : آراست آن را و آماده كرد سامان وى را . و قبى عليه : ستم كرد بر وى . و قبى الثوب : قبا ساخت جامه را . تقبيح ( taqbih ) م . ع . يكسو كردن و دور گردانيدن از نيكى و خير يق قبحه الله اى نحاه عن الخير . و آبله شكستن كه چرك از وى برآيد . و شكستن تخم مرغ . و قبحا له گفتن كسى را . و قبح عليه فعله : آشكار كرد و بيان نمود زشتى كار او را . تقبيح ( taqbih ) ا . پ . - مأخوذ از تازى - قباحت و زشتى كار . تقبيص ( taqbis ) م . ع . بسر انگشتان گرفتن . تقبيض ( taqbiz ) م . ع . فراهم آوردن و گرد كردن . و در دست و قبضهء كسى دادن چيزى را . و به صاحب قبض دادن مال را . تقبيط ( taqbit ) م . ع . روى ترش و آژنگ ناك كردن . تقبيل ( taqbil ) م . ع . چون بقاعده باشد بوسه دادن و چون بيقاعده بود ضامن دادن عامل . مر . تقبل . تقبيل ( taqbil ) ا . پ . - مأخوذ از تازى - بوسه و بوسيدن . تقتاق ( taqt q ) ص . ع . با سرعت و شتاب يق قرب تقتاق . تقتال ( taqt l ) م . ع . قتله قتلا و تقتالا و قتلة ( از باب نصر ) : كشت آن را . مر . قتل . تقتر ( taqattor ) م . ع . خشم گرفتن . و دم بر زدن . و آماده شدن كارزار را و فريب دادن كسى را . و يكسو شدن از كسى . و كناره گزيدن . تقتقة ( taqtaqat ) ا . ع . حركت و سير سخت با سرعت . تقتل ( taqattol ) م . ع . تقتل لحاجته : براى حاجت آمد . و تقتلت المراة فى مشيتها : خميد و در پيچيد آن زن در رفتار و برگشت . تقتيت ( taqtit ) م . ع . سخنچينى كردن . و فراهم آوردن ديگافزار را . و پختن آن . و در گل پروردن روغن را . تقتيد ( taqtid ) م . ع . قتادة را بريده و سوخته بخورش شتران دادن . تقتير ( taqtir ) م . ع . نفقه را بر عيال تنگ كردن . و قوت روزگار دادن . و گوشت را براى شير در زينه نهادن تا بوى آن دريابد . و بلند شدن بوى بريانى و جز آن . و به پشم و صوف شتر دود كردن تا شكار بوى شكارى را در نيابد . و بر خاك و غبار و مانند آن بر افگندن كسى را . و برانگيختن بوى . و قرين يكديگر گردانيدن يق قتر بينهما اى قارب . تقتيل ( taqtil ) م . ع . بسته را كشتن و ميرانيدن ( شدد للكثرة ) . تقثر ( taqassor ) م . ع . دو دله شدن و ترسيدن و بيمناك گرديدن . تقحز ( taqahhoz ) م . ع . سخن درشت