على اكبر نفيسى ( ناظم الأطبا )
766
فرهنگ نفيسى ( فارسى )
پيوند ( payvand ) ا و ص . پ . محكم بند شده و بهم پيوسته و بهمرسيده . و ملاصق و متصل . و متعلق . و اندام و مفصل و محل اتصال دو عضو بهم . و اتصال و پيوستگى . و اتحاد . و نسبت و خويشى و قرابت . و عملى كه در باغبانى خيلى متداول است و عبارتست از اينكه متصل مىكنند بيك درختى شاخهاى از درخت ديگر و يا قطعهء كوچكى از پوست شاخه را يعنى آن قطعهاى كه محل رستنگاه شاخهء جديدى باشد و در اين عمل كه زيادتر از صد طريقه متداول است دقت زيادى بايد به كار برد و فايدهء آن حفظ نباتات مفيد و تكثير اقسام آنهاست . و پيوند استخوان : مفصل استخوانها . و پيوند انگشت : مفصل انگشت . و پيوند بيخ انگشتان : مفصل بيخ انگشتان . و پيوند پاى : ( در انسان ) غوزك و ( در اسب ) : وظيف . و پيوند دست : مچ . و پيوند سر دست : ( در انسان ) مچ و ( در اسب ) : وظيف . و پيوند كردن : ملحق كردن و متصل كردن . و ابد پيوند جاويد و دائم و هميشه . و آسمان پيوند : آسمانى و توجه به سمت آسمان . و آسمان پيوند شدن : به آسمان برافراشته شدن . و پيوند كردن : پيوستن و بهم وصل كردن . و جماع كردن . و عمل پيوند را از درختى بدرخت ديگر اجرا كردن . پيوندانيدن ( payvand nidan ) ف م . پ . پيوند كردن و متصل ساختن . پيوند پذيرفته ( payvand - pazirofte ) ص . پ . برقرار و نصب شده . و پيوسته شده و رفو شده . و مرمت شده . پيوند خورده ( payvand - xorde ) ص . پ . ملحق شده . پيونددار ( payvand - d r ) ص . پ . هر چيز پيوسته و متصل . پيوندكار ( payvand - k r ) ا . پ . پينهدوز و كفشدوز . پيوندكارى ( payvand - k ri ) ا . پ . وصالى و پينهدوزى . و پيوند كردن درخت . پيوندگان ( payvandag n ) ا . پ . حيوانات در مقابل نباتات . پيوندگاه ( payvand - g h ) ا . پ . محل پيوستگى . و مفصل . پيوندگرى ( payvand - gari ) ا . پ . پيوسته كنانيدن . و اتفاق كنانيدن . و اتحاد و موافقت . پيوندن ( payvandan ) ف م . پ . ملحق كردن . و بستن . و بهم متصل كردن . پيوندى ( payvandi ) ص . پ . درختى كه پيوند شده باشد . و ميوهاى كه از درخت پيوندى عمل آمده باشد . پيه ( pih ) ا . پ . شحم و مادهء دسم كه در بدن حيوانات مىباشد . و چربى و روغن . و كبر و غرور . و پيه بالنگ : مادهء پيه مانندى كه در بالنگ و ديگر مركبات است . و پيه صبح : روشنى صبح . و پيه گوهر تابدارى گوهر . و پيه كردن : بر استوارى و مضبوطى افزودن . پيه ( paye ) ا و ص . پ . تابع و پيرو . پيهسوز ( pih - sovz ) ا . پ . آلتى فلزى از مس و نقره و يا طلا كه در آن جهت روشنائى منازل پيه و يا روغن بيد انجير مىسوزانيدهاند و اكنون چند سالى است به كلى متروك شده و آزامتيل نيز گويند . پيهقاوندى ( pih - q vandi ) ا . پ . روغنى كه مانند پيه بسته مىشود و آن را از دانهاى گيرند شبيه به فندق و در صرف روشنائى منازل استعمال مىكردند و بعوض پيه مىسوزانيدند . پيهكست ( pihkest ) ا . پ . نام داروئى سمى كه كچوله و كسيلا نيز گويند . پيهناك ( pih - n k ) ص . پ . فربه و سمين . و داراى چربى . پيهناكى ( pih - n ki ) ا . پ . فربهى و سمن . پيهم ( pay - ham ) م ف . پ . مترادف . و متواتر . و پىدرپى . پيهو ( payhu ) ا . پ . جانورى كوچك كه خون از بدن آدمى مىمكد . پيهودن ( payhudan ) ف ل م . پ . برشته كردن و داغدار شدن چيزى از نزديكى آتش . پيهورده ( pihvarde ) ا . پ . رسول و پيغمبر .