على اكبر نفيسى ( ناظم الأطبا )

21

فرهنگ نفيسى ( فارسى )

آردهن ( rdahan ) مر . اردهن آردى ( rdi ) ا . پ . نوعى از شفتالو آردى ( rdi ) ص . پ . منسوب به آرد . آردينه ( rdine ) ا . پ . غذائى آش مانند كه از بلغور سازند . آرز ( rez ) ص . ع . منقبض و مجتمع . و ثابت . آرز ( raz ) ا . ع . درختى صلب كه از آن عصا سازند و درخت ارزن نيز گويند . آرز ( roz ) ا . ع . ارز و برنج . آرزة ( razat ) ا . ع . واحد آرز يعنى يك درخت ارزن . آرزة ( razat ) ا . ع . شتر ماده سخت قوى . و شب سرد . و درخت محكم بن . آرزو ( rzu ) ا . پ . اميد و انتظار و خواهش و كام و مراد و مقصود . و رغبت . و اراده و قصد و عزم . و ميل . و عشق و محبت و اشتها . و شهوت و آرزوى نفس ا . : شهوت و هوس . و آرزو شكستن ف ل و م . : شكستن خيال خود و برهم زدن قصد و آرزو كردن ف م . : ميل كردن و خواهش نمودن . آرزوانه ( rzu ne ) م ف . بطور آرزو . و خواهش دل و رغبت نفس . آرزوخواه ( rzu - x h ) ص . پ . آرزومند و طالب و مشتاق . آرزودن ( rzudan ) ف م . پ . آرزو كردن . و ميل و خواهش داشتن . آرزو شكست ( rzu - cekast ) ا . پ . فسخ عزيمت و انصراف رأى . آرزوشكن ( rzu - cekan ) ص . پ . شكنندهء قصد . و منع‌كنندهء اجراى هر قصدى . آرزوكده ( arzu - kade ) و آرزو گاه ( rzu - g h ) و آرزوگه ( rzu - gah ) ا . پ . جايى كه در آن هر چيز كه از وى انتظار مىكشند و آرزوى آن را دارند حاضر گردد . آرزومند ( rzu - mand ) ص . پ . كسى كه داراى آرزو بود . و مشتاق و مايل و شايق و راغب . و حريص و طامع و آزمند و طمعكار . آرزومندى ( rzu - mandi ) ا . پ . ميل و خواهش و اشتها . آرزون ( rzun ) ص . پ . داراى صفت نيك . و محبوب . آرزون ( rzun ) ا . پ . نيكى و نيكوئى و خوبى . آرزوناك ( rzu - n k ) ص . پ . آرزومند و طالب و راغب و مشتاق . آرزه ( rzeh ) ا . پ . گل مخلوط با كاه كه با آن پشت بامها را اندود كنند و بر ديوارها مالند . آرزه‌گر ( rzeh - gar ) ا . پ . كاهگل‌ساز و كاهگل‌مال . آرزوئيدن ( rzuidan ) ف م . پ . آرزو كردن و آرزو داشتن . آرست ( rast ) ا . پ . قدرت و توانائى و لياقت . و تزيين و زينت . و بلندترين جزء از پالان . و فربهى سرين حيوانات . آرستن ( rastan ) ف م . پ . آراستن و پيراستن . آرسته ( raste ) ص . پ . آراسته و پيراسته . آرسطا ( rest ) ا . پ . گياهى كه تخم آن را بزر البنج گويند . آرش ( rac ) ا خ . پ . نام پهلوانى از لشكريان منوچهر در جنگ افراسياب كه در صنعت تيراندازى مهارتى بكمال داشت . و بطور افسانه گويند اين تيرانداز از آمل مازندران تيرى پرتاب كرد كه در مرو خراسان فروافتاد در صورتى كه چهل روز راه فاصلهء اين دو شهر بود . و بعضى خواسته‌اند اين افسانه را مقرون به صحت كنند گفته‌اند تير مجوف بود و جوف آن را از شبنم پر كرده بود . و پسر دوم كيقباد را كىآرش مىگويند . آرش ( rec ) ا . پ . معنى هر چيزى را گويند - در مقابل لفظ . آرش ( rec ) ا خ . ع . نام كوهى . آرشى ( reci ) ص . پ . معنوى . و ذاتى . و حقيقى . آرشيپل ( rcipel ) ا خ . پ . - مأخوذ از يونانى - باصطلاح جغرافى مجمع الجزايرى را گويند در درياى مديترانه ( بحر الروم ) واقع در ما بين آسياى صغير و يونان . آرض ( raz ) ص . ع . سزاوارتر به چيزى و لايق‌تر . و پرقيمت‌تر . و هو آرضهم به : او سزاوارتر ايشان است به آن چيز . آرغ ( roq ) ا . پ . مر . آروغ . آرغاده ( rq de ) ا خ . پ . نام رودخانه‌اى . آرغده ( raqdeh ) و ( rqodeh ) ص . پ . طامع و حريص و آزمند . آرغده ( raqdeh ) و ( roqda ' ) خشمگين و غضبناك و قهرآلوده . و جنگ‌آور . آرغيش ( rqeyc ) ا . پ . پوست درخت زرشك . آرق ( req ) ص . ع . شخص بيدار و بيخواب . آرك ( rak ) ص . ع . سزاوارتر يقال هو آركهم بكذا : او سزاوارتر آنهاست به اين . آرك ( rek ) ص . ع . اراك آرك : درخت اراك بسيار درهم پيچيده . آركة ( rekat ) ص . ع . اشترى كه اراك چرد و يا لازم گيرد چريدن آن را و در چراگاه اراك اقامت كند . و يا شترى كه بهر درختى رسد بخورد آن را و در آنجا اقامت كند . ج : اوارك . آرم ( ram ) ا خ . پ . جائى بود در مازندران بر بالاى بند كوه و طاقى بزرگ داشته موسوم به گرگيلى و اين طاق را درى بزرگ از يك پارچه سنگ بوده و گويند چون اسپهبد خورشيد از اسپهبدهاى مازندران از