على اكبر نفيسى ( ناظم الأطبا )

188

فرهنگ نفيسى ( فارسى )

و يا در خانه و اگر چنين تختى نباشد آن خانه و گنبد را حجلة گويند . ج : اريك و ارائك . و اريكة الجرح : گوشت صحيح و سرخ كه پس از دفع شدن ريم و خون در زخم ظاهر شود . اريكتان ( araykat ne ) ا خ . بصيغهء تثنيه . ع . نام دو كوه در ملك تازيان . اريكه ( arike ) ا . پ . - مأخوذ از تازى - تخت . و تخت پادشاهى . و تخت آراسته . اريل ( orayl ) ا خ . ع . نام شخصى . اريلية ( ariliat ) ا خ . ع . نام قلعه‌اى در اندلس . اريم ( arim ) ما به اريم : نيست در آن كسى و نه نشانى و نه اثرى . اريمة ( oraymat ) ا خ . ع . نام موضعى . ارين ( arin ) ا . ع . هدر و مكان . و ا خ . نام موضعى . ارين ( arin ) م . ع . ارن ارنا و ارينا و ارانا . مر . اران . ارين ( orayn ) ا . ع . دانه‌اى كه شير را پنير مىگرداند . ارينبة ( oraynebat ) ا . ع . قسمى از اشتر خار سپيد . از ( az ) پ . كلمهء موصول كه در ارتباط و پيوند كلام جهت تبيان و تبعيض و سبب استعمال مىگردد و گاه بجاى را مقدم بر مفعول ذكر مىشود و بمعنى براى و به و بسبب و بهر و به جهت و بواسطهء و را و بر و در و با مىباشد . و گاه آن را بطور زائد در كلام مىآورند مانند از ناگاه و از بهر و از براى و از پى كه در اين كلمات اگر آن را ذكر نكنند تغييرى در معنى حاصل نمىشود . و از آتشها دودى نديده يعنى از عدم مساعدت بخت . و از الف آدم تا ميم مسيح : از آدم تا عيسى . و از آن : هم بطور صفت و هم بمعنى ضمير استعمال مىشود يعنى آن . و از آن او يعنى از مال او . و از آن ايشان يعنى ايشان . و از آن ايشان يعنى از مال ايشان . و از آن باز يعنى از آن سبب نيز . و از آن‌وقت نيز . و از آن تو يعنى از مال تو . و از آن جا يعنى از آن مكان . و از آن سبب . و از آن جهان آمدن ف ل . : از بيمارى مهلك بر خاستن و صحت يافتن . و از آن شما : از مال شما . و از آنكه : زيرا كه . و از آن كه : از مال كه : و از آن ما و يا از از آن من يعنى از مال ما و يا از مال من . و از اين جا : از اين مكان . و به اين سبب و جهت . و از اين جانب : بسبب من . و از طرف من . و از اين جمله : تمام اين و همهء اين . و از اين سبب : بدين سبب و جهت . و از اين سپس : بعد از اين و پس از اين و من بعد . و از بالا : به طرف بالا . و از براى : بسبب و بجهة و بهر و براى و از براى آنكه : بسبب آنكه و بجهة آنكه و براى آنكه . و از بن دندان : بطوع و رضا و رغبت و طيب خاطر . و از بن سى و دو و يا از بن سى و دو دندان : بطوع و رضا و رغبت و طيب خاطر . و از بن گوش : با كمال اطاعت و بندگى و خدمتگارى . و از ته دل شنيدن آنچه مكنون خاطر است . و از بن ناخن : با ذخيره و جمع شده . و با اطاعت و بندگى از ته دل . و از بهر ايشان : براى ايشان و به جهت ايشان . و از بهرچه : براى چه . و از بهر خدا : براى خدا و به جهت خدا . و از بهر ديدن : براى ديدن و جهت ديدن و بهر ديدن . و از بهر سود : براى سود و نفع . و از بهر نماز : براى نماز و جهت نماز . و از پاى افتادن ف ل . : پريشان گشتن . و بىبضاعت شدن . و درمانده و عاجز گشتن . و از پرگار افتادن : ضايع و بىكار شدن . و بىنظام گشتن . و از پرگار شدن : بىخود گشتن و بىاختيار شدن . و اضطراب كردن . و از پرده برون آمدن و يا از پرده برون شدن : ظاهر شدن و آشكار گشتن . و از خانه برون آمدن . و از حد گذشتن . و از پس : عقب و دنبال و از پوست برآمدن ف ل . : كشف راز و احوال خود كردن . و ترك دنيا نمودن . و از خود و نفسانيت باز آمدن . و خندان بودن . و به مقصود رسيدن . و از پيش : جلو و پيشاپيش . و مقدما . و سابقا . و از پى : دنبال و از عقب و از جا برآمدن ف ل . : بىحوصلگى كردن . و از جا برداشتن ف م . : كسى را ترقى دادن . و از جا در آمدن ف ل . : از حالت نيك به حالت بد رفتن . و از جان سير آمدن : سير شدن از زندگانى . و از جهت : به سبب و به جهت . و از چشم افتادن ف ل . : بىاعتبار شدن نزد كسى . و از چند روز : چندى قبل . و از خاك برگرفتهء او : متعلق به او . و از خر افتادن ف ل . : مردن و ازين عالم رفتن . و نابود شدن . و از خود : با اراده و اختيار . و خود به خود . و از خود غائب شدن ف ل . : بىخيال بودن . و غافل و بىخبر بودن . و از خود گذشتن : خود را بمهلكه انداختن . و از دست ص . : زير دست و مطيع . و محكوم . و ناتوان و ضعيف . و از دست بر گرفتن ف م . : نيست و نابود گردانيدن . و از دست دهر جستن ف ل . : مردن و نابود شدن . و از دست رفتن و يا از دست شدن : پريشان و بيچاره شدن . و بىبضاعت گشتن .