رضا قلى خان ( هدايت )
814
فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى )
دويم كنايه از روزه باشد مهر دهان روزهداران و مهره زرد كنايه از آفتاب است چنان كه حكيم خاقانى كفته جان داروى علّت بهاران * وى مهر دهان روزهداران مهرهاى سيمابى و مهره سيم كنايه از ستاره باشد مهره خاك و مهرهء كلين و ميدان خاك كنايه از دو چيز است اول كنايه از كرهء خاك باشد كه زمين است حكيم انورى كفته چون در در آب پويد اين مهرهء كلين * كر باز دارم از مژه اشكبار دست دويم كنايه از قالب بشر و جميع حيوانات مهره در شش در بودن كنايه از دو چيز است اول كنايه از محبوس بودن باشد دويم كنايه از زمين است مهرهء لاجورد كنايه از آسمانست مهرهء مسكين كنايه از زمين است مهمانسراى كنايه از دنيا است مهره در جام اعلام سوارى مهره در شش در كنايه از آفتاب و ماه مه سى روزه كنايه از ضعيف و نزار خاقانى كفته زبونتر از مه سى روزهام مهى سى روز * مرا بظز چو خورشيد خواند آن جوزا مهر كوساله كش كنايه از آفتاب و ميل ببرح ثور است و ماه كوساله كش كنايه از آفتاب و ميل ببرح ثور است و ماه كوساله كش كنايه از كنيز بهرام كور است كه كوساله را بدوش كرفته بر بام مىبرده چنان كه شيخ نظامى كفته مهر كوسالهكش بود به بهار * ماه كوسالهكش كه ديده بيار مى پراست كنايه از دائمالخمر است ميدان بسر درآمدن كنايه از عمر آخر شدن است ميدان فراخ يافتن كنايه از وسعت و فراخى عيش باشد ميل كشيدن كنايه از كور كردن ميوهء دل كنايه از دو چيز است اول كنايه از فرزند باشد دويم كنايه از سخن بود مينوى خاك كنايه از كور است در حرف نون نابودمند كنايه از مفلس و فقير بود ناتراشيده كنايه از بىادبست چنان كه شيخ سعدى كفته بيك ناتراشيده در مجلسى * برنجد دل هوشمندان بسى ناخن آفتاب كنايه از دو چيز است اول كنايه از آتش باشد چنان كه حكيم خاقانى كفته چشم سهيل و ناخنه ناخن آفتاب و نى * كالتش قند او دهنلبانى و ياد ياورى دويم كنايه از ناخن چنكى و ناخن شاهد و ناخن ربابى بود ناخن بدندان كنايه از حيرت و افسوس باشد انكشت بدندان مترادف اين معنى است چنان كه حكيم نزارى قهستانى كفته بديشان از غنيمت داده چندان * كه خلقى ماند از آن ناخن بدندان ناخن در دل زدن كنايه از تصرّف و مزاح كردن باشد چنان كه ظهورى كفته ز كل صد ناخنش بند است در دل * صبا را كر بخارستان كذار است ناخواه كنايه از كارى بود كه نه بخواست و اختيار كسى بفعل آيد چنان كه مولوى معنوى كفته آنچنان كز عطر و خامياز * اين دهان كردد بناخواه تو باز نان آتشرو و نان زرّين و نان كرم چرخ كنايه از آفتاب است ناخن زدن كنايه از جنك انداختن بود ميان دو كس چنان كه نور دين اصفهانى كفته چو تو سوار شوى ماه نو زند ناخن * كه در ميان دو خورشيد كرم سازد جنك ناخنه چشم شب كنايه از ماه نو است و آن را داس زرّين نيز كويند حكيم قاخانى كويد برند ناخنهء چشم شب به ناخن روز * كنند ناخن روز از جفاى صبح خضاب ناداشتى كنايه از بيشرمى و بيحيائيست شيخ سعدى كفته بناداستى دامن آلودهء * بناداشتى دوده اندودهء نادان دهمرده كو كنايه از نادان بسياركو است چنان كه شيخ سعدى كفته حذر كن ز نادان دهمرده كوى * چو دانا يكى كوى و پرورده كوى ناديده كنايه از خسيس و لئيم و ارازل باشد چنان كه مختارى كفته با بذل تو اسم بحر ناديده * با ذهن تو مام عقل ديوانه ناف بر خوشى زدن ناف بر غم زدن كنايه از آنست كه چون كسى را كودكى از مادر متولّد شود اكر ناف بر او كه او را بتازى قابله كويند ناف او را به خوشى ببرد اكثر اوقات آن كودك بخوشى و فرح بكذراند و مردمان كويند كه ناف اين را بخوشى زدهاند و اكر در آن حين غمكين باشد او بيشتر اوقات اندوهكين بود كويند كه ناف او رغم زدهاند چنان كه خاقانى كفته ناف تو بر غم زدند غمخور خاقانيا * كانكه جهان را شناخت غم كده شد جان او ناف خاك و ناف زمين نافهء خاك و نافهء زمين كنايه از كعبه معظّمه است چنان كه حيرتى كفته آهو است زمين كعبه نافه مشكش پسر ابو قحافه ناف شب كنايه از نصف شب است ناف هفته كنايه از روز سهشنبه است حكيم انورى كفته روز مى خوردن و شادى و نشاط و طرب است * ناف هفته است اكر غرهء ماه رجب است نافهبوى كنايه از دو چيز است اول كنايه از كنده دهن است بسبب ناخوشى بوى او است دويم كنايه از سخنچين باشد نافه مشك يافتن كنايه از بلندآوازه شدن و نيكنامى يافتن نافه ناب كنايه از آهوى مشك است نام بر يخ زدن كنايه از فراموش كردن و محو ساختن بود چنان كه شيخ نظامى كفته به از شاه بر يخ زند نام او * نيارد درين كشور آرام او نامه چهارم كنايه از قرآنست نان جوى كنايه از كدا و طالب