رضا قلى خان ( هدايت )

811

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى )

چه كزارش و كزارش بمعنى تعبير و تفسير آمده كژدم كردون و كژدم نيلوفرى كنايه از برج عقرب است كژمژزبان كنايه از طفلست كه نو سخن آموزد و زبانش بكلمات فصيحش جارى نكشته باشد چنان كه شيخ نظامى كفته طفل چهل روزهء كژ مژ زبان * پير چهلساله برش درس‌خوان كستاخ‌دست كنايه از چابكدست باشد چنان كه شيخ نظامى كفته دلير و سخنكوى و دانش پر است * به تير و بشمشير كستاخ دست كسسته مهار با اول مضموم و ثانى مكسور بسين زده كنايه از بىقيد و سخت ستيهنده است و در عربى خليع العذار كويند چنان كه شاعر كفته ميان عالم و جاهل همين‌قدر فرقست * كه آن كشيده عنانست و اين كسسته مهار كل‌آكين كردن با اول مضموم كنايه از مى لعلى جام پر كردنست كلكون كميت كنايه از شراب سرخ است زيرا كه كميت نام رنكى از اسب است و شراب را نيز كويند چنان كه كفته‌اند نقره خنك صبح را در تاخت سلطان ختن * ساقيا كلكون كميت را بميدان درفكن ميدان نيز در اينجا كنايه از ظرف مى است مانند كلدان و نمكدان سلمان ساوجى در اين معنى نيز كفته كميت قله نژادت كه داغ جم دارد * سبك درآر بميدان و كرم كردانش كل صد برك آسمان كنايه از آفتاب است كل شده سرد كنايه از عظمت يافتن كلين كوى كنايه از كرهء خاكست چنان كه شيخ نظامى كفته چو در خاطر آمد جهانجوى را * كه در چنبر آرد كلين كوى را كمان كردن كنايه از دو چيز است اول كنايه از برج قوس است دويم كنايه از قوس قزح باشد كم كرده پى كنايه از كردن كارى كه كسى پى بمطلب و مقصد اين كس نبرد كنبد آب كنايه از حباب باشد چنان كه خواجه عميد لومكى كفته از در ماده بين كه چون سينه تيغ روى او * تيغ صفت شكافته كنبد آب را نره كنبد تيزرو و كنبد جانستان و كنبد دود كشت و كنبد دولاب‌رنك و كنبد دولابى و كنبد شنكرف و كنبد كيتىنورد و كنبد نارنج رنك و كنبد نيلوفرى همه كنايه از آسمان است چنان كه شيخ نظامى كفته كه چون آتشين روز روشن كذشت * پر از دود شد كنبد دود كشت كنبد چاربند كنايه از دنياست چنان كه شيخ نظامى كفته برون جست از كنبد چاربند * فرس راند بر هفت چرخ بلند كنج خاكى كنايه از آدم و فرزندان او باشد كنده پير كابلى كنايه از پير زال ساحره باشد چنان كه مولوى معنوى كفته آواركى نوشت شده خانه فراموشت شده * آن كنده پير كابلى بس سحر كردت از دغا كنده مغزى كنايه از تكبّر و كفتن سخنان متكبّرانه و ياوه‌كوئى كردنست كنك ده زبان كنايه از كل سرخ باشد چنان‌كه خواجه عميد لومكى كفته اكر در باغ بخرامد به روى كل سخن كويد * ز لطف نطق كويائى بكنك ده زبان بخشد كور خون‌آلود كنايه از قبر شهيدانست خاقانى شيروانى كفته كه كور كشتكان باشد به خون آلوده بيرون سو * و ليكن از درون باشد بمشك اندوده رضوانش كوش افتادن كنايه از كر شدن باشد چنان كه امير خسرو كفته كوفت چو آن كوش شغبناك را * كوش فتاد اشتر چالاك را كوش بدر و كوش بر در كنايه از انتظار كشيدن باشد كوش پيچيده كنايه از دو چيز است اول كنايه از شاكرد است دويم كنايه از كوشمال داده بود كوش داشتن كنايه از نكاح كردنست كوش خاريدن كنايه از توقف كردن و مكث نمودن باشد چنان كه مولوى كفته شكار كشت به خون اندرون همى نكرد * كه اى فسردهء عاقل بيا و كوش مخار كوش خورده كنايه از كوشمال خورده باشد كوش داشتن كنايه از نكاه داشتن باشد چنان كه شيخ سعدى كفته دو نان بخورند و كوش دارند * كويند اميد به كه خوردن زر مانده و خاكسار مرده * فردا بينى بكام دشمن خواجه سلمان ساوجى كفته آسمان در حلقه خود كوهرى مىداشت كوش * ساخت امروزش براى آفرينش كوشوار كوش كردن كنايه از نكاه كردن آمده چنان كه شيخ سعدى كفته كلاغى تك كبك را كوش كرد * تك خويشتن را فراموش كرد خواجه حافظ كفته اى ملك العرش مرادش بده * وز خطر چشم بدش دار كوش كوش زد كوش زده كنايه از سخنى بود كه يك بار بكوش رسيده باشد كوش‌ماهى صدف را كويند و كاه بطريق استعاره نيز خوانند چنان كه حكيم خاقانى كفته يك كوش‌ماهى از همه‌كس بيش ده مرا * تا بحر سينه جيفهء سودا برافكند كوش كنايه از ترك دادن باشد كوشه جام شكسته كنايه از ماه نو است كوهر آسمان كنايه از ستاره و جرم آسمان است كوهرآكين كنايه از دو چيز است اول كنايه از كوهر آراستن