رضا قلى خان ( هدايت )

787

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى )

كه بهانه مىنمايد چنان كه حكيم انورى كفته خشك ريشت كند فلك بپذير * تا شوى خشك‌تر چو حوت و حمل استاد كفته نه شان ز دزدان ترس و نه از مصادره بيم * نه خشك ريش نه بيم از پياده و زندان خشك‌سر و خشك‌مغز كنايه از دو چيز است اول كنايه از ديوانه و سودائى مزاج باشد و آن را كله‌خشك نيز خوانند دويم كنايه از بيهوده‌كوى و بيهوده‌كار بود خشك‌شانه كنايه از مردم متكبّر و ممسك باشد چنان كه مولوى معنوى كفته بهانهاى مينديش و عذر را بكذار * مرا مكير ز بالا و خشك شانه مكن خشك عنان كنايه از مركبى كه فرمان‌بردار نباشد و سركشى كند خشن پوشيدن كنايه از منافق بودن و نفاق كردن خفت و خيز كنايه از دو چيز است اول كنايه از آهستكى و بتدريج باشد چنان كه استاد كفته دولت تيز رستخيز بود * دولت آن به كه خفت خيز بود خلخال زر كنايه از آفتاب بود و نام شهريست قريب بكيلان خماهن كون خم لاجورد كنايه از فلك باشد و آن را خركاه لاجورد نيز خوانند چنان كه حكيم خاقانى كفته اين خماهن كون كه چون ريم آهنم پالود و سوخت * شد سك آهن‌پوش از دود دل در واى من خم دادن كنايه از رد و دفع كردن بود چنان كه حكيم انورى كفته شاهى كه چو كردند قران پيلك و دستش * البته كمان خم ندهد حكم قران را خم‌دان و خمنان با اول مضموم كنايه از دو چيز است اول كنايه از شرابخانه باشد دويم كنايه از داش خشت‌پزى است خنبره دودناك كنايه از آسمان كبود باشد خنجر زر و خنجر زرافشان كنايه از دو چيز است اول جائيست كه در آنجا مسخرها هزل و مذاق مىكرده باشند دويم كنايه از لب و دهان معشوق باشد خندهء جام و خندهء مى كنايه از پرتو شراب است چنان كه خواجه حافظ كفته عكس روى تو چو در آينه جام افتاد * عارف از خندهء مى در طمع خام افتاد خنده زمين كنايه از سبزه و كل و لاله و رياحين باشد شيخ نظامى كفته ز شيران بود روبهان را نوا * نخندد زمين تا نكريد هوا خندهء شب كنايه از روشنائى سحر است خنده صبح كنايه از طلوع آفتاب است چنان كه حكيم خاقانى كفته خنده شب كشت صبح خنده صبح آفتاب خنده زهر آلود كنايه از خنده كه از روى قهر باشد و آن را خنده خون‌آلود نيز كويند چنان كه جمال الدين عبد الرزّاق كفته بر غم حاسد و بدخواه پيش دشمن و دوست * چو صبح خنده زنم خندهاى خون‌آلود خنده شير و مستى پيل كنايه از بروز غضب باشد نه از ظهور مزاج و هزل حكيم سنائى كفته خنده و مستيم بتاويل است * خنده شير و مستى پيلست خنده كريستن كنايه از كريه شادى و طربست و همچنين كريه خنديدن كنايه از خنده‌ايست كه از روى حسرت و ضجرت آيد حكيم سنائى كفته خنده كريند عارفان از تو * كريه خندند واقفان از تو خنك زيور در اصطلاح اسب ابلق را كويند مسعود سعد سلمان كفته آن لعبت كشمير و سرو كشمر * چون ماه دو هفته درآمد از در با زيور كردان كارزارى * با مركب تازى و خنك زيور خنك شباهنك كنايه از دو چيز است اول كنايه از براق باشد دويم كنايه از قمر است خنك ولوك با اول مكسور اين كلمه از توابع‌اند و در اصطلاح از كسى اطلاق كنند كه در جميع چيزها عاجز باشد و هيچ كار از و برنيايد چنان كه مولوى معنوى كفته خانه تنك و در آن جان خنك و لوك * كرد تا ويران كند خانهء ملوك خنك و لو كم چون چنين اندر رحم * نه مهه كشتم شد اين نقلان بهم خواب جاويد كنايه از مرك است كه بيدارى ندارد خواب خركوش كنايه از غفلت است چنان كه حكيم انورى كفته خواب خركوش بدانديش تو خود چندان است * كابن سيرين قضا دم نزند در تاويل خوابستان كنايه از جاى خواب بود و آن را شبستان نيز خوانند و كنايه از قبرستان نيز هست خوابكاه غول كنايه از دنيا باشد خواب ناديده كنايه از پسران نابالغ باشد چنان كه استاد فرخى كفته زندكان خواب ناديده مصاف اندر مصاف * مركبان داغ ناكرده قطار اندر قطار خوانپايه كنايه از دستار خوان است چنان كه حكيم خاقانى كفته مصطفى پيش خلايق فكند خوان كرم * كه مكس ران وى از شهپر عنقا بينند عيسى از چرخ فرود آيد و ادريس ز خلد * كاين دو را زلّه ز خوانپايه طاها بينند خواجه اختران كنايه از آفتاب و مشترى باشد شاعر كفته خواجه اختران غلام تو كشت خواجه سپهر و خواجه زر كنايه از آفتاب بود خوارى كردن كنايه از دو چيز است اول كنايه از زيانكارى كردن باشد دويم كنايه از دشنام بود خوانچه‌زر