رضا قلى خان ( هدايت )

778

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى )

وفا سازد پشت دادن كنايه از روكردانيدن است پشت چمن كنايه از صحن چمن است پشت دست بركندن و پشت دست بدندان كزيدن كنايه از ندامت و پشيمانى بود چنان كه حكيم نزارى قهستانى كويد بلب از غصه پشت دست بركند * كريبان چاك زد از سر بيفكند پشت ماهى در اصطلاح شب را كويند چنان كه شيخ نظامى در صفت شهرى كفته سوادى كه در وى سياهى نبود * و كر بود جز پشت ماهى نبود پشت يافتن كنايه از قوت يافتن است پشم در كلاه ندارد كنايه از شخصى است كه قدرى و مرتبه و حالتى نداشته باشد پشم شدن كنايه از متفرق و پراكنده شدن باشد پشمى از كلاهش كم كنايه از نقصانى بود كه بغايت سهل بود و به هيچ حساب درنيايد پل شكستن كنايه از بيطاقت و محروم كرديدن بود چنان كه حكيم خاقانى كفته عاشق محتشم بسى دارى پل همى بر من كدا شكنى و پل شكستن كنايه از پريشانى نمودن و پراكنده ساختن است پلنكان كوزن افكن كنايه از بهادران و دلاوران باشد پنبه در كوش كنايه از شخص غافل باشد پنبه شدن كنايه از دو چيز است اول كنايه از كريختن باشد دوم كنايه از نرم و صاف و سفيد شدن است و بمعنى متفرق شدن نيز آمده پنبه كردن كنايه از پنج چيز است اول كنايه از پريشان كردن و پراكنده ساختن باشد اثير الدين آخسيكتى كفته راى تو پنبه كرد سر بو الفضول را * كاكنده بود كوش قبول از نداى ملك دويم كنايه از خاموش كردن بود چنان كه مولوى معنوى كفته چون بيامد مرو را پنبه كنيد * هفته مهمان باغ من شويد سيم كنايه از منكر شدن باشد چهارم كنايه از عاجز شدن باشد پنجم كنايه از محو نمودنست پنبه نهادن كنايه از فريب دادن بود مولوى معنوى كفته عقل جولاهيست زودش پنبه نه منصور وار * تا چه خواهى كرد اين اشتر دل جولاه را پنج روز كنايه از مدت اندكست چنان كه شيخ نظامى كفته چو كل پنج و يكروزه ماه نو * بخلخال يك هفته شد در كرو ز پركار آن حلقه بر كرد سر * كه خوانندش امروز خلخال زر بكيلان درآمد بكردار ابر * بد انسان كه در پيشه آيد هژبر پنج كنج كنايه از دو چيز است اول كنايه از حواس خمسه باشد دويم كنايه از صلوة خمسه است پوست باز كردن و پوست دادن كنايه از اظهار ما فى الضّمير و راز باشد چنان كه حكيم سنائى كفته دوستى كز پى پياله كنند * بدل پوست پوست كاله كنند پوست كردن كنايه از محرم راز ساختن بود چنان كه حكيم فردوسى كفته چو كشتاسب هيشوى را دوست كرد * بدانش ورا چون رهى پوست كرد پوست و پوستين كنايه از دو چيز است اول معروفست دوم كنايه از غيبت باشد چنان كه پوستين كردن كنايه از غيبت نمودن و در پوست افتادن كنايه از غيبت افتادن است چنان كه شيخ سعدى آورده كه شبى با پدر تهجّد مىكذاردم با پدر كفتم كه بابا اين كروه مرده‌دل مىبينى كه چكونه در خوابند پدرم كفت جان بابا تو نيز اكر خفتى به كه در پوستين خلق افتى حكيم انورى كفته يك التفات او ز تو كر منقطع شود * زان التفاتها كه به صورت حزين كنند منكر مشو از آنكه تو در پوست نيستى * كازادكان بخيره تو را پوستين كنند پوست سك بروكشيدن كنايه از بيشرمى بود پوستين دريدن كنايه از افشا نمودن بود چنان كه فخر كركانى كفته بكيتى هركه نام من شنيدى * بزشتى پوستين من دريدى پولاد خا و پولادرك كنايه از اسب پرزور باشد و آن را آهن رك و آهنين رك نيز كويند پولاد سنجان كنايه از دلاوران و اسلحه‌داران باشد چنان كه شيخ نظامى كفته ترازوى پولاد سنجان بميل * ز كفه بكفه همىراند سيل پولاد كنايه از دو چيز است اول كنايه از شمشير باشد شيخ نظامى كفته مخور غيرت هند بىياد من * كه هندىتر است از تو پولاد من نمايم بكيتى يكى دستبرد * كه كردد ز پولاد من كوه خرد پولاد هندى كنايه از شمشير بود شيخ نظامى كفته زده بر ميان كوهر آكين كمر * درآورده پولاد هندى بسر پهلو با اول مفتوح بثانى زده و لام مضموم و واو معروف كنايه از نفع و فايده بود پهلو تهى كردن كنايه از پرهيز كردن و كناره نمودن از كارى و چيزى بود چنان كه مختارى كفته ز لعب آنچه درين هفته الب سنقر كرد * زحل بترسد و پهلو تهى كند بهرام ابن يمين كفته آنكه پهلو تهى كند از كان صورت * سيم و زر كجا يابد پهلو دادن و پهلو كردن كنايه از كريختن و روى برتافتن و ترك دادن و اجتناب كردن و احتراز نمودن بود چنان كه حكيم نزارى قهستانى كفته پهلو كند از آهم آن را كه دلى باشد * تا دركه رسد ناكه سوز دل پردردم مجد همكر كفته خار پهلو كند ز صحبت كل * كر ز خلق تو بوستاند باغ پهلو داشتن كنايه از نفع و فايده دادن به كسى و آن را پهلو نيز كويند و بىپهلو بر خلاف اين بود پهلو زدن و پهلو سائيدن