رضا قلى خان ( هدايت )

776

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى )

شاباش اى سلطان ما پنج پشم كنايه از كوشت باشد چنان كه حكيم نزارى قهستانى كفته از عالم معاش سه نعمت كزيده‌اند * روى نكوى و شيره انكور و پنج پشم بيخويشتن كنايه از بيهوش است بيدار مغز كنايه از مرد عاقل و هوشيار بود بيروستائى عيد كردن كنايه از عيش بىمخل و بيمدعى چنان كه شيخ نظامى كفته بسى كوشيدم اندر پادشائى * كه تا عيدى كنم بىروستائى بيستون ستون‌انكيز كنايه از كفل و سرين معشوقان كه بسبب نعوظ شود چنان كه حكيم سنائى كفته بىستون همه ستون‌انكيز * كشته فرهاد را به تيشهء تيز بىسخن كنايه از بىشك و شايبه باشد بىسكّه كنايه از بىقدر و بىوقار بود چنان كه شيخ نظامى كفته كه بىسكّهء را چه يارا بود بىسنك كنايه از بىوقر باشد بيمغز كنايه از شخصى باشد كه سبك بود بىنمازى كنايه از حيض زنان باشد چنان كه شرف شفروه كفته ز مردى تو چنان شرم داشتند سباع * كه شرزه ديد چو خركوش بينمازى زن بىنمكى كنايه از بيوضعى و بيوفائى و بيمزكى كردن باشد بىروغن سر چرب كردن كنايه از فريب دادن است چنان كه شيخ نظامى كفته چو كردون با دلم تا كى كنى حرب * به بيروغن سرم تا كى كنى چرب [ در حرف باى پارسى ] پا آهو در جلوه و آهو پا مشروح شد پابرجا كنايه از هميشه و دايم و باقى باشد پا بلند كردن كنايه از مقيّد نشدن و تن در ندادن بود چنان كه خسرو دهلوى كفته عزم تو پاى باد بند كند * باد هرچند پا بلند كند پادشاه چين و پادشاه ختن كنايه از آفتابست پادشاه نيمروز كنايه از چار چيز است اول كنايه از آفتاب است دويم كنايه از پادشاه سيستان بود كه سيستان نام نيمروز است سيم كنايه از آدم عليه السلام است باعتبار آنكه در بهشت نيمروز بود چهارم كنايه از سرور كاينات صلّى اللّه عليه و آله و سلّم بدان جهته كه در روايات آمده كه آن سرور در روز قيامت تا نيمروز عدالت و شفاعت خواهند فرمود پاره‌كار كنايه از محبوب شوخ و شنك چنان كه شيخ نظامى كفته چو شاپور آمد اندر چارهء كار * دلم را پاره كرد آن پاره‌كار پاكوفتن كنايه از رقص كردن باشد امير خسرو كفته پس آنكه جست دستورى ز خوبان * روان شد سوى شيرين پاى كوپان پاى لغز كنايه از جرم و زلّت و خطا باشد و آن را بتازى عشره خوانند چنان كه شيخ نظامى كفته شه از پند آن پير پالوده مغز * هراسان شد از كار آن پاى لغز پا از شادى به زمين نرسيدن كنايه از خوشحالى مفرط است چنان كه ظهورى كفته سر را هواى مايه منصور در سر است * اينك ز شاديم به زمين پا نمىرسد پاى بر پى پاى نهادن كنايه از متابعت كردن باشد كه آن را در عربى طابق النعل بالنعل كويند پاى بر سنك آمدن كنايه از پيش آمدن مخاطره باشد چنان كه ظهورى كفته كوئى در خوف بخت ناهموارم * بر سنك آمد هزار جا پاى صدا شيخ سعدى كفته ترسمت اى نيكنام پاى برآيد بسنك * شيشه پنهان بيار تا بخوريم آشكار ديكرى كفته سبو بدوش و صراحى بدست و محتسب از پى * نعوذ باللّه اكر پاى من بسنك بر آيد پاى بزافكندن كنايه از بيطاقت و بىآرام شدن مانند نعل در آتش نهادن و اين مثل از روى اين سخن است كه كويند قصابان افسونى خوانده بر پاى بز بدمند و آن پاى بز را در هر جائى كه بيندازند كوسپندان و بزان به آنجا روند و قصابان كرفته بكشند شيخ نظامى اين مثل را در سرود كفتن بار بد از زبان خسرو پرويز كفته مرا در كويت اى شمع نكوئى فلك پاى بز افكند است كوئى * كه كر چون كوسفندم مىبرى سر بپاى خود دوم چون سك بدين در پاى بسته كنايه از بيكار و كرفتار باشد پاى پيچيده كنايه از رفتن و كريختن است چنان كه شيخ سعدى كفته الا تا نه‌پيچى سر از عدل و راى كه مردم * ز دستت نه‌پيچند پاى پاى بىكفش دويدن كنايه از بسيارى شوق و تعجيل در كار داشتن بود حكيم سنائى كفته شاه كاين مژده بر سرير شنيد * پاى بىكفش سوى خانه دويد پاى تا به كشادن كنايه از مقيم شدن و از سفر بازماندن باشد پاى خاكى كردن كنايه از دو چيز است اول كنايه از سفر كردن بود چنان كه شيخ نظامى كفته فرستاده چو ديد آن خشمناكى * برجعت كرد پاى خويش خاكى دوم كنايه از قدم رنجه بود هم شيخ نظامى كفته اكر پاى خاكى كنى بر درم * چو خورشيد بر خاك چين بكذرم پاى دركشتن كنايه از عاجز شدن باشد پاى سخن كنايه از قوّت سخن باشد چنان كه شيخ نظامى كفته پاى سخن را كه درازست دست * سنك سراپردهء او سرشكست پاى فروكشيدن كنايه از توقف نمودن باشد پاى فشردن كنايه از ثبات‌قدم ورزيدن باشد پاى كشادن كنايه از دو چيز است اول كنايه از بازآمدن دويم كنايه از طلاق كفتن پاىكذار كنايه از مددكار است