رضا قلى خان ( هدايت )
773
فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى )
شكست * پندار كه هست آنچه در عالم نيست انكار كه نيست هرچه در عالم هست شيخ اوحدى كفته شوريدهدلانيم نه هشيار و نه مست * سركشته و پاى بسته و باد بدست فردوسى كفته سخن چند كفتن به چندين نشست * ز كفتار باد است ما را بدست باد دست كنايه از مردم سرف و هرزه خرج بخشنده چنان كه شيخ سعدى كفته نصيحتكرى كفتش اى باد دست * بيكره پريشان مكن هرچه هست با پادشاه دست زدن كنايه از برابرى كردن با پادشاه باشد و آن را دست با پادشاه زدن نيز كويند بادام شكوفهفشان كنايه از چشم كريان باشد بادبروت كنايه از غرور و تكبّر بود بادپران كنايه از خوشآمدكوى باشد چنان كه ظهورى كفته در كوى تو پروازكنان بلبل و قمرى * كل بادپران سر و هوادار ندارد باد پيمودن كنايه از كارهاى بيهوده و بيفايده و بىنفع كردنست چنان كه خواجه حافظ كفته چو با حريف نشينى و باده پيمائى * به ياد آر حريفان باده پيما را بادشك بسته كنايه از اسب باشد چنان كه امير خسرو كفته چو خسرو ديد باد تنك بسته * صبا را كونهكونه رنك بسته باد در سر داشتن و باد سنجيدن كنايه از دو چيز است اول كنايه از تكبر نمودن دويم كنايه از انديشهاى باطل و فاسد كردن باشد باد در كف و باد در مشت كنايه از كسى باشد كه تهىدست بود يا كار بيحاصل كند چنان كه محمد غزالى كفته درد او دريغا كه درين خورد و نشست * خاكيست مرا بر كف و باديست بدست باد دم داشتن كنايه از مرد متكبّر و يا نخوت و خودپسند بود باد رنكين كنايه از شعر و بيت و قصيده و مدح و الفاظ خوب چنان كه شاعر كفته باد رنكين است و شعر و خاك رنكين است و زر * خاك رنكين ميتان و باد رنكين مىفروش باد خوان كنايه از مردم هرزهكوى و خوشآمدكوى و متملق بادريسه كنايه از يك چشم باشد ز يار كه بادريسه يك چشم بيشتر ندارد بادسنج كنايه از متكبر و كارهاى خامكننده بيحاصل زيرا كه سنجيدن باد بيحاصل است بادسار كنايه از سبك و جلف و بىتمكين بود چنان كه حكيم سوزنى كفته بادهء كزوى جدا كردد بخيل از رادمرد * بادهء كزوى شود پيدا حكيم از بادسار باردل كنايه از اندوه دل و انديشه روزكار است بارزمان كنايه از حوادث و جفاى روزكار و امثال آن باشد باركير جم كنايه از باد كه بساط سليمان را مىكشيد و آن را باركير سليمان نيز كفتهاند چنان كه حكيم خاقانى كفته زبان ثناكر دربار مصطفى بهتر * كه بارگير سليمان نكوتر است صبا بار نهادن كنايه از زائيدن باشد چنان كه سراج قمرى كفته زمانه حامله انده و نشاط آمد * و ليك بر دل اعدات بار بنهاد است باره نهم و بام نهم كنايه از عرش مجيد بود بازار خاك كنايه از سه چيز است اول كنايه از آدميان باشد دويم كنايه از عظمت بشر است سيم كنايه از امور دنيا و عقبا باشد بازداشتن كنايه از پنهان داشتن استاد فرخى كفته من نه بيكانهام اين حال ز من باز مدار باز سفيدپر كنايه از آفتاب است باز مردم شكار كنايه از مرك و اجل بازو دراز كنايه از غالب و مستولى و مسلّط و او را درازدست نيز كويند چنان كه بهمن پسر اسفنديار را به سبب استيلا و تصرف در اكثر بلاد ايران و غيره دراز دست مىخواندند بازيچه روم و زنك كنايه از دو چيز است اول كنايه از مسخرهء روزكار باشد دوم كنايه از خود روزكار باشد بازىكوش كنايه از شوخ و شنك و اطفال هرزه كرد چنان كه ظهورى كفته مىكنم بازى به پند ناصحان * عشق طفلانم چو بازىكوش كرد باسك در جوال بودن كنايه از همخانه شدن با مردم بدخو و معارض كشتن با مردم هرزه دراى بالاخوانى كنايه از آنكه كسى خود را زياده از آنچه هست وانمايد و بخرج دهد چنان كه ظهورى كفته يكى خود را به صد سازد ظهورى خرج در مجلس كند تا مدّعى را زير بالا خوانئى دارد بال افكندن كنايه از عاجز شدن باشد بالا اژدر كنايه از آتش شعلهور و غضبان روسى كنايه از سرخى آتش وقتى كفتهام ببالان اژدرى بنكر كه از كنيش تنى لرزان * بغضبان روسئى بكذر كه از خشمش رخى رخشا بالش نرم زير سر نهادن كنايه از خوشحال كردانيدن كسى بخوش آمد و آسوده نمودن باميدوارى باشد راحت بنهاده بالش نرم * زير سر داغت از جكرها بالين پر است كنايه از شخص بيكار و پرخواب باشد بام بنشست كنايه از ويران و خراب باشد چنان كه حكيم خاقانى كفته چار ديوار خانه روزن شد * بام بنشست و آسان برخا است بام زمانه كنايه از فلك اول بود بانك روارو كنايه از دو چيز است اول كنايه از دم صور باشد دويم كنايه از بانكى بود كه پيش روى پادشاهان وقت سوارى بزنند بانك زدن كنايه از راندن و نكاهداشتن كسى را بر جاى خود كه تعدى نكند چنان كه شيخ نظامى كفته چون قدمت بانك بر ابلق زند * جز تو كه يا رد كه انا الحق زند با هم شير و شكر شدن كنايه از نهايت آميزش و غايت