رضا قلى خان ( هدايت )
766
فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى )
دل عاشق نه آب در غربال آب در شكر داشتن يعنى مىكدازد شكر در آب دارد كنايه از كداختن است آب در هاون سودن و باد در چنبر بستن كنايه از كار ناممكن كردن بود من نيز كفتهام زنهار منبد باد در چنبر بيهوده مساى آب در هاون ناصرخسرو كفته بىعلم دين همى چه طمع دارى * در هاون آب خيره چرا سائى مولوى معنوى كفته درون هاون شهوت چه آب مىكوبيد * چو آب نان بنمايد ز لاف پيمايند آب دندان كنايه از حريف زبون و عاجز و كول كه زود فريب خورد آبده دست بكسر ها كنايه از دو چيز است اول كنايه از حضرت رسالتپناه صلى اللّه عليه و آله دويم كنايه از شخصى كه بزرك مجلس بود و آرايش صدر ازو بود آب رفتن آب ريختن كنايه از بىعزت و رونق شدن است آب رفته بجو آمدن كنايه از بازكشتن مال و آبروى و منصب كذشته بعد از فقر چنان كه شيخ سعدى كفته تشنه ترسم كه منقطع كردد * ورنه باز آيد آب رفته بجوى ديكرى درين بيت عناصر را جمع كرده و كفته دشمن آتش نهاد بادپيما را بكوى * خاك بر سر كن كه آب رفته بازآيد بجوى آب روشن كنايه از رواج و رونق و عزت و آبرو بود چنان كه حكيم خاقانى كفته پيش بزركان دهر آب كسى روشن است * كاب ز پس مىخورد بر صفت آسيا و آب تيره شدن بخلاف اينست آب زر كنايه از طلاى محلول و آب زعفران و شراب زركون آب زدن كنايه از آب پاشيدن بر در خانه براى حرمت مهمان و آن را آبزده نيز كويند چنان كه خواجه حافظ نيز كفته در سراى مغان رفته بود و آب زده * نشته پيرو صلائى به شيخ و شاب زده آبزيركاه كنايه از كسى كه به ظاهر خود را صالح نمايد و در پنهان فاسد باشد و فريب صورت او را خورده كاه پندارند و چون پاى بر آن نهند ناكاه در آب غرقه شوند چنان كه حكيم سنائى كفته با مهان آبزيركاه مباش * تات بىآب ترزكه نكنند آبستن فرياد خوان با باء مكسور كنايه از بربط باشد بسبب بزركى شكم و نغمه و صداى آن چنان كه حكيم خاقانى كفته بربط چو عذرا مريمى كابستنى دارد * همى از درد زادن هر دمى با نالهزار آمده آبستن فرزندكش كنايه از دنيا و روزكار و زمين است و آن را فرزند خوار نيز كويند چنان كه شيخ سعدى كفته آبستنى كه اينهمه فرزند زاد و كشت * ديكر كه چشم دارد ازو مهر مادرى آب سياه و آب سيه كنايه از شراب كهنه تيره رنك و مداد مشهور بمركب چنان كه امير خسرو در صفت خامه كفته آب سيه خورده چنان كشته مست * كش چو نكيرند بيفتد ز دست آب سيه از زمين برآمدن كنايه از حادثه بزرك و امر خطرناك چنان كه كاهى در زلزلهاى شديد و در بعضى مواضع قريب به دريا زمين شكافته شده و لژن سياه بدبوى برآيد شيخ نظامى در كيفيت وفات ليلى و خبر دادن بمجنون كفته آب سيه از زمين برآمد * مرك از در آهنين درآمد باريد بباغ ما تكركى * وز كلبن ما نماند بركى آبشناس كنايه از دو چيز است اول كنايه از حقيقتشناس و قاعدهدان بود چنان كه سيف اسفرنكى كفته زير ركاب تواند كاركذاران رهين * پيش عنان تواند آبشناسان مطيع دويم كنايه از شخصى بود كه بالاى تير كشتى برآمده از صلاح و فساد آب خبر دهد چنان كه رضى الدين كفته بنزد آبشناس آنكسى است طعمهء موج * كز آب علم تو دارد طمع كذر بشناه آب فسرده با باء مكسور كنايه از شمشير و خنجر و شيشه و پياله بلور و آبكينه و يخ آب كشاده با باء مكسور كنايه از شرابست و شراب سفيد را كه عرق باشد نيز كويند چنان كه حكيم خاقانى كفته زر به بهاى مى چو سيم مكن كم * آتش بسته مده به آب كشاده آب كردش كنايه از مركب خوش تعليم تندروى دونده است چنان كه حكيم ازرقى كفته آب كردش مركبى كز چابكى هنكام تك * نعل سخت او ز خاك نرم نيكزد غبار آب كردنده كنايه از فلك باشد چنان كه شيخ نظامى در صفت معراج كفته پيمبر بدان ختلى ره نورد * برآورد ازين آب كردنده كرد آبكرد و آبكون كنايه از فلك باشد و آب كرد بمعنى كزد است و آبكون آبرنك چنان كه ابو الفرج رونى كفته مكرد كرد آب كرد همّتش * كه دركشد ترا بدم چو اژدها آبكون بىآب كنايه از آسمان كبود باشد چنان كه مسعود سعد كفته ز ماهيئى كه درين آبكون بىآب است * بترس و او را چونين يكى نهنك شمر آبله روز و آتش روز و آتش سيماب كنايه از آفتاب است شيخ نظامى كفته كه چون آتش روز روشن كذشت * پر از دود شد كنبد دير كشت آبله تن زران كنايه از دانهاى آبدار انكور است كه از جسم رز بيرون تراويده آب نخوردن كنايه از درنك ناكردن و تعجيل ننمودن در كارى چنان كه شيخ نظامى كفته چو پرخون شد آن طشت زنكى چو كرد * بخوردش چو آبى و آبى نخرد آبنوسى شاخ كنايه از ناى و شهناى آبنوسى سياه باشد چنان كه حكيم قاخانى كفته آن آبنوسى شاخ بين مار شكم سوراخ بين * افسونكر كستاخ بين لب بر لب يار آمده آبى برآمدن كنايه از منفعتى حاصل شدن