رضا قلى خان ( هدايت )
743
فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى )
بتختكاه بنشايند و كيكاوس در ازاء اين خدمت رستم را از قيد بندكى آزاد كرده چه در روزكار شاهان فرس آئين چنان بودى كه سپهسالاران و بزركان لشكر مانند بندكان درمخريده بحضور پادشاه آمدندى همكان را كوشوار بندكى در كوش و طوق در كردن و هريكى كمر بالاى جامه دربستندى و آن را كمر بندكى خواندندى و در پيش پادشاه دست بر كمر زده ايستادندى و هيچكس در مجلس ننشستى چون رستم اين خدمت بكرد كاوس او را از بندكى آزاد كرد و كوشوار و كمر بندكى از او دور كرد و او را تشريفهاى عالى داد و آزادنامه و عهد براى او نكاشتن فرمود و در تواريخ به اين عبارت آوردهاند بنام يزدان دادار روزىدهنده اين آزادنامه كيكاوس بن كيقباد فرمود مر رستم دستان را كه من ترا از بندكى آزاد كردم و پادشاهى زاولستان و سيستان به تو دادم بايد كه به بندكى هيچكس اقرار نياورى و اينولايت كه ترا دادم بملكيت نكاهدارى و بر تختى نشينى از سيم زراندود و كلاهى زربفت بعوض تاج بر سر كذارى تا جهانيان بدانند كه ثمره وفادارى و خدمت چكونه و حقشناسى بچه پايه باشد از تاريخى كه بجهة محمد شاه بن ملكشاه سلجوقى نوشتهاند نقل شد فردوسى درين بيت كه از قول رستم باسفنديار كفته بدين عهد اشارت كرده همان عهد كاوس دارم نخست * كه بر من بهانه نبايدت جست همان عهد كيخسرو دادكر * كه چون او نهبست از شهان كس كمر هامراه بر وزن پادشاه بمعنى همراه است چنان كه فردوسى كفته سك و كرك همسايه و هامراه * بدندش همهساله پويان به راه هامرز برهان كفته به زبان پهلوى يعنى برخيز و چنين است و نام سردارى بوده از عجم و اصلش از شهر شوشتر و در محاربهء ذى قار كه نام آبى است از عرب و در آنجا در ميانه عرب و عجم رزمى بزرك افتاده هامرز و هرمز خرّاد از جانب پرويز مامور بجنك عرب بودند و پرويز هامرز را كه نام آن امير بود و معنى برخيز داشت چنان كه رسم پارسيان بوده بفال نيكو كرفته و مستقيم و ثابت شمرده او را بسردارى مامور كرده و نام سردار عرب هانى بوده بمعنى بنشين در پاريى ولى تفاّل پرويز راست نيامده و دران هامرز مغلوب و هانى غالب كشته شكست فاحش بعجم رسيده و اين حكايت در تواريخ مبسوط است و اصاب رياده برين پسنديده نباشد هامن بضمّ ميم و سكون نون مخفف هامون كه صحراى صاف باشد و كوهستان نداشته باشد هاموار و هامواره يعنى هميشه حكيم زجاجى كفته برفتند كردنكشان هاموار * بنزديك مستظهر كامكار و آن را همواره هام واره نيز كويند فخر كركانى كفته پريرويان كيتى هامواره * شده بر بزمكاه او نظاره و بمعنى زمين صاف كه آن را هموار نيز كويند و اصل در آن هامونوار بوده يعنى صحراى صاف هامون بمعنى صحرا و دشت كه آن را به عربى قاع كويند وقتى كفتهام آمد شب اى جمّال هان * اندر زمامآور جمل تا برنشينم در زمان * بنوردم اين هامون و تل هاموننوردى باركش وز ره بدندان * خاركش راحت ده و آزار كش چون صوفيان بىحيل هامى بمعنى سركشته و سركردان هاميان بر وزن آسمان هميان را كويند و آن كيسهايست كه در او زر كنند و بر كمر بندند چنان كه لامعى جرجانى كفته با زر چو بازكردد از او بيم آن بود * زايرش را كه بكسلد از هاميان ميان هان بر وزن كان كلمه ثبيه است كه در امر و نهى كويند و امر بتعجيل و شتاب نيز آمده حكيم خاقانى كفته هان اى دل عبرتبين از ديده نكه كن هان * ايوان مداين را آئينه عبرت دان و من نيز كفتهام چون آخته تيغ درخشون * چون تاخته ديو سپهر وين كويد بفلك كر بمنع هان * راند به زمين كر بامرهين كردون و درنك ارچه نى چنان * كيتى و شتاب ارچه نى چنين چون هين در عربى بمعنى سيلاب نيز آمده كفته شده ورجستهء شتاب آن سپهر و هون * در كردهء درنك اين جهان و هين هانى بنون مكسور بلغت پهلوى بمعنى ننشين بوده از طبرى نقل نمودهاند هاوش و هاوشت بضم واو برهان كفته در ژند و پازند بمعنى امت پيغمبران آمده هاون بفتح واو معروفست چه از سنك باشد چه از چوب و عرب آن را ممدود و مضموم كرده هاون و كويند و بكسر واو بلغت زند و پازند نام كاه اول است از جمله پنج كاه يعنى پنج وقت عبادتى كه زردشت قرار داده بود و پيروان او مىكردهاند هاىهاى بمعنى كريستن است و صداى حالت آن كريستن چنان كه مولوى كفته اين بكفت و كريهور شد هاىهاى ديكرى كفته از خدا خواهم دل ديوانهء * هاىهاى كريهء مستانهء و آن را هاياهاى نيز كويند چنان كه انورى كفته مجلس عشرتت بهو ياهوى * كريه دشمنت بهاياهاى