رضا قلى خان ( هدايت )

741

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى )

ويل بالكسر و ياى معروف بمعنى فتح و ظفر است شمس فخرى كفته او چو خورشيد و خصم چون ذرّه است * ذرّه بر مهر چون بيابد ويل ويلان بياى مجهول به وزن كيلان كارى كه پيوسته از اول تا آخر بكنند و ميان را بكذارند كه به عربى آن را طفره كويند و بهندى ناغه كويند ويله بالكسر و ياى مجهول بمعنى فرياد و آواز بلند فردوسى كفته چو رعد خروشان يكى ويله كرد * تو كفتى بدرّيد دشت نبرد مجد همكر كفته باز دانى بعلم منطق طير * لحن موسيجه را زويله زاغ و سرورى كاشانى بمعنى واويلا آورده و چنين نيست ويم بالكسر و ياى معروف كلابهء كه بالاى آن كاه كل مالند حكيم سوزنى كفته سراى خود را كرده ستانهء زرّين * بسقف خانه پدر برنديده كهكل و ويم ويمه شهركى است ميانه رى و تبرستان و در برابر آن حصينه و در كتاب معجم البلدان كفته آن را پيروز كوره كويند و از اعمال دنياوند از اين قرار فيروزكوه است كه در سوابق ايام جزو ديماوند بوده و سابق بر اين مرقوم شده كه ديمه با دال نام اصلى شهر ديماوند بوده وين بياى معروف بمعنى رنك و لون و برهان بمعنى انكور سياه نيز كفته ويند بكسر اول به وزن و معنى بيند است چنان كه در اختر وينك بمعنى منجم كذشت و بوين بمعنى ببين ويندانك بمعنى نافه نوشته‌اند ويو به وزن و معنى بيو يعنى عروس چنان كه كذشته انجمن بيست سيّم از فرهنك انجمن‌آرا در حرف هاء با الف [ نمايش هاء با الف ] ها يعنى اينكه چنان كه خاقانى كفته كعبه چه كنى با حجر الاسود و زمزم * ها عارض و زلف و خط تركان ختائى وقتى من نيز كفته‌ام شهرى بر بام و برنكر بنظّاره * جمعى در كوه و در ببين بتماشا اين يكى انكشت كش كه موكب شه نك * واندكر انكشت زن كه رايت شه‌ها هابيغى بر وزن و معنى آميغى بمعنى حقيقى كه برابر مجازيست در الف نيز كذشته هادخت بضمّ دال و سكون خاى نقطه‌دار نام نسكى است از بيست و يك نسك كتاب ژند چنان كه مرقوم شده در حرف نون هادرويش نام دشتى است ما بين خجند و كند بادام و در اين دشت هميشه باد تند وزد كويند ابتداى آن باد از مرغينان كه در مشرق اين دشت واقع است مىسوزد و انتها مى آن از خجند كه در مغرب اين دشت است سبب اين تسميه آنست كه وقتى چند درويش پياده در شب از آنجا عبور مىكردند باد تند وزيده از تيركى شب و غلبهء خاك يكديكر را كم كردند و از همديكر دور افتادند سراسيمه شده بيكديكر فرياد مىزدند كه هادرويش ها درويش آخر الامر در اين حالت همكى هلاك شدند اكنون آن صحرا بدين نام مشهور شده هادورى نوعى از كداى مبرم كه به در خانه‌ها مىرفتند باصرار چيزى مىخواستند حكيم سنائى كفته دعوى ده كنند و ليكن چو بنكرى * ها دوريان كوى و كدايان برزنند اثير آخسيكتى كفته معيشتى نه كه با عزّت و قناعت آن بهر درى نروم چون كداى هادورى و دال او را مضموم نوشته‌اند هار چند معنى دارد اول چيزى را كه به ترتيب پىدرپى هم درآورده باشند عموما و مرواريد و لعل و ياقوت و ديكر جواهر كه به ترتيب در رشته كنند در كردن اندازند خصوصا چنان كه فخر الدين اسعد كركانى در رامين ويس كفته ز درد ما درو هجر برادر * كسسته هار مرواريد در بر خسرو دهلوى كفته قطره‌هائى چند ز آب چشم او پاكان چرخ * از پى تسبيح خود زان آبكينه كرده هار كويند به اين معنى لغت هنديست و هار سنكهار بهندى بمعنى علاقه‌ايست از كل كه زنان در رشته كشند و براى زينت در كردن اندازند و بمعنى كوشت كنديده و حيوان ديوانه خصوصا سك ديوانه آمده كه مرد مرا بكيرد و مريض شوند و حالات عجيب پيدا كنند چنان كه كفته‌اند كه از آب بترسند و شعر نظامى دلالت بر اين معنى كند تو كفتى سك كزيده آب را ديد و در جهانكيرى بمعنى كردن آورده حكيم فردوسى كفته كزيد از سواران برون از شمار * بران باد پايان آهخته هار بعضى بمعنى مهار دانسته‌اند و بمعنى سركين آدميزاد و حيوانات نيز كفته حكيم سنائى كفته صورت بخل آنكه زردار است * تيز ناهار و كون با هار است مختارى كفته ترش بچهره و دندانش چون تراشه ناژ * كره بردى و ميان پاش پر كردههء هار هاران شهريست از اقليم چهارم بجزيره و جزيره در لغت عربى زمينى باشد كه محاط به آب باشد و بلاد جزيره مملكتى است از اقليم چهارم ميانه فرات و دجله دار الملك آن موصل و ارّان است و ديار بكر و ربيعه و ديار مصر و غيرها و از بلاد آن است حرّان ورقه و راس