رضا قلى خان ( هدايت )

737

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى )

كه مضموم و كاف عربى باشد زيرا كه آلت كردن است وشكول بمعنى همان مرد جلد چابك است كه مذكور شد و وشكوليدن مصدر آنست وشم بالفتح بخار عموما و بخارى كه در ايام زمستان در هوا پيدا شود خصوصا چنان كه حكيم فردوسى در صفت اژدها كفته دو چشم از بر سر چو دو چشمه خون * ز وشم دهانش جهان تيره‌كون ديكر بمعنى مرغيست شبيه به تيهو و كوچكتر از آنكه بهندى بدنه كويند بوسليك كفته در جنب علوّ همتت چرخ * ماننده وشم پيش چرغ است و در فرهنكها آورده‌اند كه چون قابوس كه يكى از پادشاهان ديالمه است به شكار آن مرغ ميل تمام داشته او را قابوس وشمكير كفته‌اند و اين معنى خطاست نام قابوس كه معرب كاوس است در حرف كاف مرقوم شده لقبش شمس المعالى و كنيتش ابو الحسن و نامش كاوس و پدرش ابو طالب و لقب او وشمكير يعنى وشمنكير و ارباب فرهنك دال را خبال واو كرده‌اند و شعر حكيم سنائى را كه كفته همچو قابوس وشمكير مباش * حمل كرده‌اند كه وشمكير نام اوست حكيم زجاجى سمرقندى در باب كنبد قابوس كه مدفن كاوس است صريح كفته در آنجا كه بد كنبد نامدار * شهنشاه بن وشمكير سوار چون سابقا تفصيل آن مرقوم شده زياده از اين لازم نيست هركرا شبهتى باشد رجوع به آنجا كند وشمك بفتح واو و ميم پاافزار چرمين را كويند وشنك بفتحتين و سكون نون و در آخر كاف فارسى ميل آهنى كه بدان پنبه‌دانه برآرند شاعر كفته بكنى هر دو چشم خويش از بخل * همچو حلّاج دانه را بوشنك و توده خربزه و امثال ابرا كويند وشنيه بالفتح و ثانى مكسور در فرهنكها بمعنى جوشن آورده‌اند كه در جنكها پوشند مرزبان پارسى كفته تير را از وشنيه بكذارى * همچو خيّاط سوزن از وشنى و اين بيت دلالت كند كه وشنيه از جنس ابريشم كجينه است كه آن را بجهة حفظ تن از تير و تيغ حشو لباسى كنند و قژا كند و كجيم و كجين كويند چنان كه مرقوم شده در فرهنكها آورده‌اند كه وش شهريست بتركستان و بافته منسوب بدانجا را وشى كويند و آن از قبيل اطلس و ديباست كمال اصفهانى كفته براى نازكى پاى سايه پروردش * بساط كوه كه خار است اطلس‌وش باد در شعر حكيم دقيقى آمده چنان كردد جهان هزمان كه در وشت * پلنك آهو نكير و جز بكشتى زمين برسان خون آلوده ديبا * هوا برسان مشك اندوده وشتى و بعضى در اين محل وشتى را تصحيف دانند و بجاى واو مشتى خوانند و در لغت مشتى مذكور شده ديكر بمعنى مانند است صاحب شرفنامه كفته تو را باد مفرش ز ديباى وش * درخشان رخان تو خورشيدوش و در شرح قاموس كفته وشى بالفتح رنك كردن جامه و جامه رنكين و از شعر حكيم اسدى معلوم مىشود كه بخصوصه رنك سرخ را كويند كه كفته شد از بيم رخها چو برك رزان * سر تيغ چون دست وشىّ رزان و رزان دويم جمع رنك‌كننده است و بكسر رستنى است كه غالبا در مازندران زويد و آن را مانند كندم و جو بريده خشك كنند و شكسته پوست او را برآورند و از آن كتان بافند در نهايت لطافت و صفا و نزاكت و برودت مىباشد و از آن دستار و پيراهن و شال كنند و زنان نيز مقنعه كنند مىتواند بود كه آن بافته لطيف را وشى و وشتى كفته باشند و الله اعلم بالصواب وغست بفتح اول و ثانى بمعنى ظاهر و آشكارا و وغستن مصدر آنست بمعنى ظاهر كردن و آشكار نمودن نيز آمده است وغوغ بفتح هر دو واو آوازه وزغ يعنى غوك وغيش بالفتح و كسر ثانى و ياى مجهول بمعنى بسيار و انبوه و در مؤيد الفضلا بمعنى بيشه و جنكل آورده و آن را غيشه نيز كفته‌اند حكيم اسدى بمعنى نيستان و جنكل كفته بر راغشان نيستان و غيش * يله شير هر سو ز اندازه بيش حكيم سوزنى كفته چو خطّ دست عطابخش تو بزيبائى * كدام جعد مسلسل كدام زلف وغيش و بمعنى غم و اندوه بىواو و در غين كذشته وك بفتح اول بر وزن و معنى بك است كه غوك و وزغ باشد و به عربى آن را ضفدع كويند نمايش ششم در واو با لام ول بالكسر شكوفه عموما و شكوفه انكور خصوصا و سرورى در مجمع الفرس كفته به زبان رازى بمعنى كل باشد و راست كفته چنان كه باباطاهر همدانى كفته مسلسل زلف بر رورتيه ديرى * ول و سنبل بهم آميته ديرى پريشان چون كرى آن تار زلفان