رضا قلى خان ( هدايت )
691
فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى )
مولوى كفته بار نكار مىكشد چون شتران مهار من * ياركشى است خوى او باركشى است كار من مهبك به زبان شيرازى نام حيوانى است كوچك به قدر باقلى و پرپا و پايهاى بسيار دارد به قدر سوزنى در زير خمها و زمينهاى نمناك متكوّن شود و در اصفهان عوام آن را خرك خدا كويند و در هند سروالى و به عربى حمارقبان كويند حكيمى در اثبات عقل و روح مجرّدات كفته از ملك نه فلك چو كردانست * فلك آمد تن و ملك جان است عرش و كرسى و جرمهاى كرات * كمتر است از بهايم و حشرات خنفسا و مكس حمارقبان * همه با جان و مهر و مه بىجان مهتوك با تاى قرشت بر وزن مفلوك بمعنى مرده است كه در مقابل زنده باشد حكيم خاقانى كفته بنكر كه درين قطعه چه سحر همى راند * مهتوك مسيحا دل ديوانه عاقل جان و رشيدى بضم اول آورده و كفته در بعضى نسخها مهتوه ديده شده و آن عربيست بمعنى كسى كه سخنش پريشان باشد مهچه ماهيچه رايت و كليچهء خيمه يعنى قبه سر علم و كليچهء خيمه تختهايست سوراخ كرده كه بر سر چوب خيمه بند كنند شرف سفروه كفته مهجه خيمه تو جرم قمر * نوبتىّ تو چرخ اعلى باد مهدم نام مرغيست ذى مخلب كه دم آن ابلق است و آن را پرتير سازند و كبوتريرا نيز كويند كه تمام تن او سياه و دم او سفيد باشد امير خسرو كفته كه كنى نسر چرخ را مرعش * كه كنى زاغ شام را مهدم مهر بالكسر محبّت كمال اسمعيل كفته كر بركنم دل از تو و بردارم از تو مهر * آن مهر بر كه افكنم آن دل كجا برم و ديكر بمعنى آفتاب جهانتاب چنان كه كفتهاند مه و مهر با زهره و مشترى و ديكر سنكى است سرخ و نام فرشتهايست كه موكّل است بر روز مهر و روز ماه و هرچه در آن دو وقت واقع شود متعلق با دست و حساب و شمار خلق از ثواب و كناه هم در دست اوست ديكر ماه هفتم باشد از سال شمسى و آن مدت ماندن مهر است در برج ترازو كه آن را ميزان خوانند مختارى كفته شاخى كه دايه بودى مهر منوّرش * بيمهروار كرد مه مهر لاغرش فرّخى كفته تا بر آئين بزركان عجم * بزم سازى نخران و به بهار همچنين مهر بشادى و طرب * بكذران و صد ديكر بشمار و بمعنى مهركان و مهركياه خواهد آمد و بالضم نقش نكين و تمام انكشترى را كويند و بالفتح بمعنى كابين عربى است مهراب بكسر اول به وزن محراب نام پادشاه كابل است كه زال بر دختر او عاشق شد و او را بكرفت و رستم از او بزاد چنان كه حكيم فردوسى كفته از قول زال من از دخت مهراب كريان شدم * چو بر آتش تيز بريان شدم ستاره شب و روز يار من است * من آنم كه دريا كنار من است و بمعنى تركيبى مهراب رونق آفتاب باشد چه مهر آفتاب است و آب بمعنى رواج و رونق و نسب او بضحاك تازى مىپيوسته مهراج بكسر اول پادشاه بزرك بوده در مملكت هندوستان و او را مهاراج بن كش مىكفتند و در آن ولايات او را بمنزله جمشيد و فريدون مىشمردند و بلده بهار از ابنيهء او بوده راجه تلنك و پيكو و مليار از متابعان او بودند و مالچند سپهسالار او بوده مملكت مالوه باسم وى معروفست قلعه كواليار و ميانه از بناهاى مالچند بود و علم موسيقى كه در هندى راك كويند او در كواليار شايع كرد در آخر عهد مهراج سبو و برادرزادهاش از او رنجيده بايران آمد و بزابلستان رفته پناه بكرشاسب برد كه آنكاه جهانپهلوان و حاكم سيستان و سند بود و كرشاسب بحمايت او با سپاهى بزرك باذن ضحاك متوجه هند شد و در پنجاب با مال چند سپهسالار مهاراج مقابله و مقاتله كرده بر او مظفر شده بهندوستان رفته بالاخره مهاراج بعضى از بلاد را ببرادرزاده خود واكذاشته با كرشاسب مودت و مصالحه كرده كرشاسب مراجعت نموده و در كرشاسبنامه حكيم اسدى طوسى مسطور است چنان كه كفتهاند شهى بود در هند مهراج نام * بزركى بهر كار كسترده كام بهونام خويشى بدش در پناه * بكردش به شهر سر انديب شاه ميانشان بناكاه بيكار خواست * سپه نيمه بربهو كشت راست و چون كرشاسب بمهراج رسيد مهراج او را كمال احترام كرد و از برادرزاده شكوه نمود آخر الامر كار به جائى رسيد كه در ميانه كرشاسب و بهو مخالفت شد و در رزم دوم بهو كرفتار كرديد او را بمهراج سپرده مراجعت كرد كويند مهاراج تا هفتصد سال بدولت و اقبال بزيست و از وى چهارده پسر بماند بهتر و مهتر آنها كيشوراج وليعهد او بود و معنى مهراج را چه بزركست يعنى شاه بزرك دراج در لغت هندى بمعنى حاكم است و راجور مخفّف حكمآور و راجور به وزن لاهور نام قصبهايست بزرك از ولايات كشمير قلعه از رخام تراشيده دارد مهراس به عربى هاونست و بپارسى يعنى مترس و هراس مكن مهراسفند بكسر اول و فتح شين و فاء بنون زده و دال موقوف نام فرشتهايست كه بعقيده فارسيان موكل است