رضا قلى خان ( هدايت )

69

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى )

كه ضميرى مناسب مقام در آخر آن زياده كنند چنان كه در اين اقوال من خود مىروم تو خودت بكو ما خودمان رفتيم شما خودتان رويد زيد خودش چنين كويد ياران خودشان آمدند دويّم علم و اين اسمى است كه موضوع بود براى يك چيز معين و معلوم نمطى كه استعمال آن در غير اين چيز از روى همان وضع روا نباشد مانند بهرام و سكندر زيد و عمرو به لفظى كه كنايه كنند از علم آن نيز در حكمش بود چنان كه لفظ فلانى درين قول قتيل بغلط زد چو سوى تربت من كامى چند * كفت اين كور فلانى است بدشنامى چند و اكثر اعلام مركب هم هستند مثل خدا بردى و علاصفى اورنكاباد و بغداد و هر علم كه متضمن وصفى و مدحى نباشد باسم ناميده شود مانند امثلهء صدر و علمى كه مشتمل وصفى و مدحى بود بلقب و خطاب موسوم كردد برابر است كه مفرد باشد مثل بيك و خان و شاه و مير يا مركب مانند جهانكير و خان خانان و زمان شاه و فرخ ميرزا سيّم اسم اشاره و اين اسمى است كه موضوع بود بنا بر تعيين مشار اليه يعنى چيزى كه بطرفش اشاره كرده شود چون مشار اليه يا واحد باشد يا جمع و هريك از اينها يا بعيد باشد يا قريب لهذا مقرّر است لفظ آن براى مشار اليه واحد بعيد و اين براى مشاراليه واحد قريب سعدى فرمايد نثر فريب دشمن مخور و غرور مدّاح مخر كه آن دام رزق نهاده است و اين كام طمع كشاده و لفظ آنها و آنان براى جمع مشار اليه بعيد اينها و اينان براى جمع مشار اليه قريب ليكن استعمال آنها و اينها در ذوى العقول بهر دو واقعست بر خلاف آنان و اينان كه در ذوى العقول مستعملند فقط صايب كفته در دست چه دارند بجز كاسه خالى * آنها كه در اين باغ چو نركس نكرانند يعنى آن كسان الخ ظهورى كفته مهتاب با كتان و خزان با سمن نكرد * آنها كه كرد هجر تو بر جان ناتوان يعنى آن خرابيها الخ قانون بدانيد كه باعتبار معنى حقيقى اشاره مشار اليه بايد كه حسّى باشد يعنى مشار بيكى از اعضاى ظاهرى پس بعضى جا غير حسّى و متصوّر در ذهن بودنش بر سبيل مجاز بود بر خلاف مرجع ضمير كه آن بحسب حقيقت مشار به اشاره ذهنى است نه حسّى همين است در ضمير و اسم اشاره فرق معنوى و لفظ چنان و چنين موضوع است بنا بر اشاره كيفيّت چيزى بطريق تشبيه به لحاظ قريب و بعد آن چنان كه درين بىتو هر روز مرا ماهى و هر شب سالى است * شب چنين روز چنان آه چه مشكل حالى است و بر اين قياس است حال همچنان و همچنين و همچو كه مفيد معنى چنين باشد سليم كفته لذّت دشنام او دل مىبرد از كف سليم * همچو شيرينى نديدم كو بتلخى جان برد و بعضى جا لفظ همچنان هنوز درست‌تر افتد چنان كه در اين قول ظهورى همچنان طفل مزاجيم اكر پير شديم * كو چه كرديست بجا كرچه زمين‌كير شديم و جايى كه آن و چنان با لفظ اين و چنين بهم آيند در آنجا بايد كه لفظ لاحق را بمعنى مانند كيرند يا لفظ سابق را زايد شمارند چنان كه درين قول حزين بنكر سپند و مجمره تار و شنت شود * دل آن‌چنان و سينه سوزانم اين‌چنين و لفظ همان و همين مقرّر است براى اشاره چيزى بر سبيل تخصيص به لحاظ قرب و بعد آن مثلا لفظ همان بدين نثر هرچه كارى همان دروى و بعضى جا اين لفظ بمعنى همچنان چسپان‌تر بود چنان كه در اين قول صايب روشن‌دلان هميشه سفر در وطن كنند * استاده است شمع همان كرم رفتن است و لفظ چندان بمعنى انقدر و چندين بمعنى اين‌قدر بنا بر اشاره قدر و مقدار چيزى موضوع است ظهورى كفته چندان ميش دهيد كه بيهوشى آورد * شايد كه ياد من بفراموشى آورد و از قبيل اسماى اشاره است ياى موصول يعنى ياى مجهولى كه باسم نكره لاحق شده مفيد معنى آن و چنان باشد و لا بدّ است آن يا را اتّصال جمله خبريّه كه مصدر بكاف بيان و مشتمل ضميرى بود كه راجع بسوى ملحق به آن باشد و چنان جمله را صله و چنين ضمير را عايد كويند سعدى كفته نثر رندى كه بخورد و بدهد به از عابدى كه روزه بدارد و بنهد و چون آن يا با صله در تركيب صفت ملحق به خود افتد لهذا بياى صفت و بياى توصيفى هم موسوم كردد و بهر كيف ميان آن يا وصله‌اش افصل را نبود مكر بضرورت چنان كه در اين قول سعدى نثر قدر عافيت كسى داند كه بمصيبتى كرفتار آيد و در اين قول طغرا كه بتعريف كوه كشمير كفته به جائى قلّه كوهش رسيده * كه رنك از چهره رفعت پريده يعنى قلّه كوهش رسيد به جائى كه رنك از چهره رفعت پريد و نيز براى رعايت وزن حذف عايد بر قرينه سياق كلام جايز است مثالش از مثال صدر ظاهر چهارم آن اسم نكره كه مضاف شود به طرف ضمير يا علم باسم اشاره چنان كه در لفظ بنده من و پسر بهرام و اشتران يا بسوى ملحق بياى موصول چنان كه درين قول رفيع چو شاخهاى درختى كه شد ز سرما خشك * ز آه سرد مرا كشته جمله اعضا خشك پنجم اسم نكره كه منادى باشد